دخترك كبريت فروش
[صابر]
فرهنگی و اجتماعی - چهارشنبه 12 بهمنماه 1384
يكي از شبهاي سرد زمستاني در چلهگاه آن، بعد از جلسه شوراي فرهنگي قصد پيادهروي و ادامه بحث در راه كرديم. هوا در آن شب سردتر از شبهاي پيش بود و چند نفري از دوستان كه فريب شبهاي معتدلتر ديروز و پريروز را خورده بودند رودست بدي متحمل شدند! خيابان ملاصدرا را گز كرديم تا به خانههامان برسيم. ازدحام چهرههاي نقاشيشده به ترسيم آثار پيكاسو - و گاهي نيز ونگوك! – ، با لباسهاي كوتاه و بلند به فراخور مد!، با ماشينهاي گرانقيمت و اسپورت كه بالواقع فلسفه وجودي اختراع اين مخلوق بشري را تعبير ميكردند، سرخوش و شاد از روزگاران مطلوب و با حرارتي زايدالوصف كه حتي سرماي آن شب استخوانسوز را احساس نميكردند، در حال كشف اسرار الهي و پيادهروي بهرسم بزرگان بودند و از فسادي كه بهوسيلهي معدود جمعيتي رخ ميدهد بگذريم، خوشنود بوديم كه با آسودگي و رفاه حاكم بر جامعه اين سرنشينان همراه را چنين سرخوش ميبينيم. از ميان اينهمه جمعيت بزرگ و كوچك كه در آمد و شد بودند گذشتيم و سرگرم بحث داغ خود در حـوزه عرفـان و معـرفت وجـودي و عـرصه اجتماعي بوديم كه ناگاه چشمم به دخـتركي افتاد كه در گوشـهاي ايستاده و بساط جورابفروشي پهن كرده بود. 6 ،7 سـالي بيشتر نداشت. كاپشن مندرسي بهتن كرده بود و كلاهي – كه گمان كنم مال پدرش بود - به سر داشت. گوشه ديواري كه در مجاورت بساطش بود نشسته بود و سعي ميكـرد با هـواي گـرم دهـانش دستهاي كوچكـش را گـرم سـازد… آه، خـداي من! لبهايش از فرط سرما بنفش شده بود و حتي يكنفـر بـه او اعتنايي نداشت. لحظهاي حرف زدن از خاطرم رفت. زبانم لال شد. اشك درياي چشمانم را ير كرده بود، ولي امان از اين غرور كه اجازه فرو ريختنش را صادر نميكرد. مگر او گريه من را لازم داشت؟! خدايا! در اطرافم كوچك و بزرگ از فرط سرما ميدوند تا بهخانههاشان برسند ولي اين كودك …! سرم داغ شد و از گوشهايم دمادم زبانههاي آتش به بيرون فوران كرد. نفسم تنگ شد و لرزهاي در سينهام افتاد. رهگذران را ميديدم كه بدون توجه ميگذشتند و لحظهاي سرشان را از ميان يقه بلند پالتوشان بيرون نميآوردند كه مبادا سردشان شود! نفهميدم چگونه مسير پيادهرو را طي كردم. سرم را پايين انداختم تا لحظهاي، بغضي را كه همچون استخواني در گلو آزارم ميداد، فرو برم. سرم را بالا گرفتم. رعشهاي به جانم افتاد. خدايا چه ميديدم. هنوز آدم نمرده. زنده است. نفس ميكشد. نفسهايش به شماره افتاده ولي هنوز نفس ميكشد. دو زن را ديدم كه بسوي كودك شتافتند و چند لحظهاي با او سخن گفتند. سپس يكي از آنها دست در كيفش كرد و پولي به او داد و به كودك اشاره كرد كه به خانهاش برود. هوا سرد است! كودك نيز شاد و مسرور از دشت امشب به سرعت برق و باد جورابهايش را جمع كرد و به سويي شتافت. اين تماشاي واقعيت، از سرآغاز تا پايان دقايقي بيشتر طول نكشيد، اما انگار من را در بحبوههاي از تلاطمات دروني قرار داده بود و روحم را سخت آزرده بود. به راه خود ادامه داديم و به چهارراه رسيديم. هر يك به سمتي رو كردند و من نيز بهناچار بايد به سمت بالاي خيابان بازميگشتم. ميخواستم تاكسي بگيرم ولي با خود گفتم: اگر پياده بروم ميتوانم در راه روزنامهاي كه گرفته بودم را مفصل بخوانم. حواسم به روزنامه بود كه ناگاه صحنهاي ديدم كه هرگز باورم نميشد. با خود گفتم خيال است. در فكر آن هستم، تصوري به ذهن متواتر شده! نزديكتر رفتم. ولي ديدم انگار آن كودك واقعيست و بساط پيشرويش نيز اينچنين … ! همان كودك دوباره آنجا بود و از فرط سرما براي آنكه سوز باد صورتش را آزار ندهد رو به ديوار ايستاده بود. مثل آنكه حتي با خودش هم قهر كرده بود. تمام تنم يخ زده بود. خدايا بس است. ديگر تحمل كردن برايم سخت شده! ميخواهي بكش ولي اينگونه زندگي كردن را برايم سخت نكن! به سوي دختر بچه رفتم. قيمت جورابها را از او پرسيدم. هر يك 250 تومان. 10 عدد جوراب داشت. آيا زندگي اين كودك و خانوادهاش با همين 10 جوراب سپري ميشود؟! از او پرسيدم مگر نرفته بودي؟ پس چرا برگشتي؟ گفت: مادرم به من گفته تا جورابها را نفروختي برنگرد! با خود انديشيدم. عرفان، معرفت، حضور اجتماعي، و يا آزادي و برابري، در اين لحظههاي شوم روزگار چگونه تعبير ميشود. حتي نميتوانستم حـرف بزنم. به او فـهماندم كه 10 عدد جـــوراب ميخواهـم و او خـوشحال اما ناامـيد به آينـده پيـشرو جـورابها را برايــم پيچيد و به مـن داد. پولش را گـرفت و سريع همچون دقايقي پيش بساطش را جمع كرد و بهسويي روان شد. من همانجا سر جايم خشك شده بودم و در فكر فرو رفته بودم. راسـتي چـه تضمينـي كه مجـدداً آن كـودك را با بسـاطي نـو در اين شـب سـرد زمسـتاني آواره خيـابانهـا نبينـم؟! هـيچ تضمينـي نيسـت! حــق او و امثـال او چيست و چه كسي ميخواهد حق او را بگيرد؟! پدر و مادرش؟ آنها تنها كاري كه نميكنند، پدري و مادري در حق اوست! شايد زندگي آنچنان فشار آورده كه پاره جگرشان را در آن سرما پي نان فرستادهاند! آيا آقاي ( … ) ميخواهد حق او را استيفا كند؟! او اينگونه كه نشان داده جز گريه كاري بلد نيست! اين كودك گريه نميخواهد. نان ميخواهد، اجازه درس خواندن ميخواهد، لباس و مسكن ميخواهد! دوست دارد شبها پدرش شاد با دستي پر به خانه بازگردد. دوست دارد مادرش شبها موقع خواب قصه در گوشش زمزمه كند. دوست دارد در خواب بازيهاي كودكانه خود را به تماشا بنشيند. كودك كبريت فروش قصه ما شبها ديرتر از پدر و مادر به خانه ميرود و به رختخواب نرسيده از حال ميرود و در خواب كابوس پول و نان و آب وهياهوهاي اطراف خود را ميبيند. آي آدمها اينجا شهر اوست. در شهري كه هفتاد ميليون جمعيت دارد او يكنفر است. يك نفر! يك نفر در كنار شصت و نه ميليون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه ديگر! ولي آيا سهم او از زندگي به همين ميزان هست؟! آي همشهريها! قصه كودك كبريت فروش را براي سرگرمي نخوانيد. در همين شهر كودك جوراب فروشي شبها از فرط سرما و خستگي از حال ميرود … !
