گردنمو برات ميدم بهشرطي كه رگ نبره!
[صابر]
شاید طنز - چهارشنبه 17 اسفندماه 1384
وا… مقالهاي كه تو اين صفحه به اصطلاح طنز براتون نوشتم من يكي رو حسابي گيج كرده و اصلاً نميدونم اول ميخواستم چي بنويسم يا اينكه ميخوام چيو رد كنم يا چيو اثبات كنم. به هرحال شايد فضاي اين نوشته پر باشه – شايد پر از خالي - از موضوعات و مقولات و تنقلاتي كه مثل ذراتي در فضا حركت كاتورهاي دارند و ممكن هست كه هر لحظه در وسط كار در برخورد با موضوعي يا جرياني در مسيري قرار بگيريم كه شايد حتي خودمون هم ندونيم مقصدمون كجاست! در ابتداي كار تذكر چند نكته حياتي جلوه ميكنه. اولاً، جسارتاً، از خوانندگان محترمي كه ممكنه ذهنشون و يا انديشه و تفكرات نازنين و آرامشون در اين چركنويس نوشتههاي بيسر و ته من آشفته بشه معذرت ميخوام – البته خدا رو چه ديدي شايد وقتي كامل خوندينش نكتههايي رو ازش در اوردين كه حتي به ذهن نويسنده هم نرسيده باشه. ولي خواهشاً نكته مورددار نباشه كه ما زن و بچه داريم و هزار مكافات -. و ثانياً در اين جامعهاي كه ما تا ب بسم ا… بر زبونمون جاري نشده هزار و يك مدعي و شاكي خصوصي و عمومي پيدا ميكنيم و لازم هست براي يك حرف سه خطي، هزار و يك صفحه مقدمهچيني و تشكر و تقدير و از اينجور حرفها بياريم، خودم اقرار ميكنم كه سبك متن پيشرو تماماً از روزنامه وزين كيهان به سرقت رفته شده و ميگم كه مبادا بگن كه نگفتم: آقا همه حقوق اين سبك براي اين روزنامه محترمه محفوظ است و اينجانب هرگز قصد ثبت آن، بهنام خودم را ندارم، و اصلاً آقا جان، تازه من از اين سبك بهشدت تنفر دارم ولي احساس تنفر چه حاصل كه بالاخره عمري يكبار گذار پوست به دباغخونه هم ميرسه! ميخواستم اسم الكي بنويسم كه گفتم يك دفعه يك شاكي گردن كلفت پيدا ميكنم كه ميگه آقا نشر اكاذيب كردي، توهين كردي و صد جور عنوان اتهامي كه در ايكي ثانيه قابل نصب به پيشاني اين حقير است. در نتيجه از اونجايي، كه از طرفي، شاكي خصوصي دردسر هستش و از طرف ديگر، در اين ملك هر كسي كار خودشو به ديگري محول ميكنه، تصميم گرفتم كه از عنوان كلي گفت و گفتم استفاده كنم تا حداقل، شاكي پروندم عموم باشن! به هر حال! و اما اصل ماجرا. يك جا نشسته بودم كه اون گفت كذايي اومد و به رسم هر روزهاش به من گفت:… گفت: چرا توي خودتي؟ مثل اينكه حالت روبهراه نيست! چطه؟ گفتم: هيچيم نيست بابا، ولم كن. گفت: نه، جون تو تا نگي ولت نميكنم! گفتم: عجب گيري هستي ها! ميگم طوريم نيست! گفت: عجب آدم لوسي هستي! بگو ديگه. گفتم: والا از دست اين آرمانخواههاي محافظهكار جونم به لبم رسيده! گفت: اه! مثل اينكه قضيه يهخورده سياسي شد! اگه اجازه منو ميدي رفع زحمت كنم!!! گفتم: نه عزيزم حالا ديگه من ولكن ماجرا نيستم! تازه يه جفت گوش مجاني گير اوردم! بشين ببينم. گفتم: عجب روزگاري شده! يه رفيقي دارم كه بهحساب خودش خيلي آرماني هست. ولي دريغ از يه خورده جگر! تا دري به تخته ميخوره اولين كسي كه از جا ميپره همين آقاست. پاك مارو كلافه كرده. هي به اين و اون ميپره و اونا رو به ناتواني متهم ميكنه بعد خودش موقع عمل كه ميرسه دست و پاش شروع ميكنه به لرزيدن و چنان رعشهاي بهجانش ميافته كه از طرفي بايد برنامه آرماني آقا رو اجرا كنيم و از طرفي مواظب آقا باشيم كه ويبره توي جونش كار دستمون نده! گفت: مگه چكار كرده؟ چقدر كفري هستي از دستش! گفتم: نه بابا! اصلاً اينطور نيست. من بيشتر حالم از اين گرفته هست كه كسي از دست اينجور آدمها شاكي نيست! يه رفيق دارم كه توي دانشگاه اونقدر آرمانگرا بود كه طيف علامه تحكيم وحدت رو به حكومتي بودن متهم ميكرد!!! بعدش همين آقا موقع عمل كه رسيد يكدفعه سر از ستاد هاشمي در اورد و يك سخنراني دكتر نوبخت چنان براش آرماني شده بود كه جهت مقابله با اغتشاش حاصل از اين سخنراني تصميم گرفتن كه كنسلش كنن! گفت: خوب شايد برنامهاي داشته باشه. استراتژيش اين باشه … گفتم: حالا اين بنده خدا يك نمونه عقلگرايش بود! ما خودمون اين دور و بر يه رفيق داريم كه چنان آرمانگرايانه در مورد مسايل داخلي و خارجي نطق ميكنه كه هركس نفهمه فكر ميكنه با چهگوارا و ماندلا و … نسبتي داره! ولي خدا نياره اگر موقع عمل فرا برسه! چنان دست و پاش رو جمع ميكنه كه مبادا يك جا اسمي از اون برده بشه يا عكسي چاپ بشه يا صدايي ضبط بشه و يا خداي نكرده، زبانم لال، فيلمي پر بشه! بعد ما وسط خط مقدم ميمونيم و يك عالمه آرمان و دريغ از يك ذره جگر اضافه!!! حالا فهميدي عجب روزگاري داريم؟ گفت: ناراحت نباش بابا. چقدر دلنازكي! اينكه تازگي نداره. هميشه بوده. اين آدما همهجا يه سركي كشيدن و جز ضرر و نااميدي چيزي نصيب آدما نكردن! يادم ميياد ماه محرمي، توي هيئت داشتيم با بچهها از امام حسين و ياران واقعيش و هدف عاشورا صحبت ميكرديم. يك دفعه يك نفر از اون وسطا بلند شد و در حالي كه صورتش توي تاريكي گم بود گفت: ما همه يار حسينيم. من يكي كه حاضرم گردنمو در راه امام حسين بدم… بعدش يه كمي سكوت كرد و با گويشي محافظهكارانه گفت: البته، اگه رگ نبره !!!
