نامه اي به يار سفر كرده
[صابر]
فلسفی و عرفانی - سه شنبه 29 خردادماه 1386
علي جان! سلام استاد! استاد عزيز! معلم من! مرشد و راهنماي من! علي جان! استاد عزيز من! معلم شهيدم! رهبر و امامم! دکتر جان! معلم جان! امام و راهنمايم! استاد من! استاد عزيزتر از جان من! استاد من! معلم شهيدم، علي جان!
سلامي از سرزمين زندگان مرده به سرزمين مردگان زنده. سلامي از آشنايي قديمي به دوستي سفر کرده.
با تو حرفها دارم که هم تو خود ميداني و هم من بارها گفتهام. حرفهايي که با جز چون تويي نتوان گفت. و آرزويم در اين لحظه چيزي نيست جز پاشيدن همه حرفها و غمهاي درونم، در اين برگههاي سفيد و پاک
با تو بودن را لمس کردم و در تو درد بودن را ديدم و بي تو هبوط در کوير غم و غصه تنهايي را چشيدم و از تو عروج به مصلي دوست را آموختم.
همه ميگويند چيست در زمزمه آبي آب؟! ولي من با خود زمزمه سرخ نام تو را دارم و از آن ميپرسم و از آن ميخوانم. زمزمه تنهايي تو را در تنهايي خودم. حرفهاي بيکسي، حرفهاي بيمخاطب، حرفهايي که نه از جنس غمند و نه از جنس درد و نه از جنس ناليدن و نه حتي از جنس عشق! که، از جنس ابريشم نرم و نازک دوست داشتنند که به حرير زربافت يک رنگ آسماني زينت يافته و بر پيکره ايمان و عقيده موجودي از جنس آدم پوشانيده شده است.
دوست دارم با تو صميمانهتر از خود با خويشتن سخن گويم. دوست دارم ساعتهايي که در مقياس قرون و اعصار بيکسي انسان نميگنجد در چشمان تو بنگرم و گوش به نداي آسماني تو بسپارم. خشنودم و ايمان دارم که تو را روزي در آسمانها خواهم ديد. روزي که همه آدميان به طواف کعبه يار ميشتابند. روزي از جنس پاکيها و دوستيها و لطافتها و خوبيها و آدمياني که روزي در زمين زيستهاند. روزي که ديگر هيچ آدمکي تا آنجا که نه چشم که انديشه کار ميکند ديده نميشود.
اميدوارم به تو و خودم. اميدوارم به خودم که به استادي چون تو برخوردهام. اميدوارم به استادي چون تو!
تو سالهاست که از درد بودن انسان ميسوزي و ميسازي. تا آنجا که اينک صدايت در مرثيه بودن انسانهايي دگر بغضآلود و چشمانت نمناک و دستانت لرزان و ديدگانت بيتاب است.
تو با ما حرف بسيار گفتي و هزاران حرفي که تو نگفتي و ما شنيديم.
از علي گفتي و از زهرا ... از حسين گفتي و از حسن و فرياد برآوردي براي محمد ... از ابوذر و سلمان. از ميثم و عمار و خواندي نداي رسالت را با بلال.
من تکامل و تعادل را، تناسب و همزيستي را، آزادي و عدالت و عرفان را، وحدت و آزادي بيان را، شورا و وصيت را، رسالت انسان معاصر را و هزاران راه و بيراه و صدها مفهوم و معنا را با تو شناختم و از تو آموختم.
تو بسيار گفتي و ما بسيار شنيديم. ولي بسا که گوشي را در کرديم و گوش دگر را دروازه!
شنيديم و نگفتيم، ديديم و نشان نداديم، فهميديم و نفهمانديم، آموختيم و عمل نکرديم!
غم خوردي ولي هرگز نناليدي، شکستي ولي هرگز قامتت خم نگشت، چشمانت سيلاب خون بود ولي هرگز از روشنايي ديدگانت نکاست.
گفتي و خواندي و شنيدي و نوشتي و رفتي و آمدي، ولي هرگز خستگي در تو چيره نگشت. زجر کشيدي، شکنجه شدي، روحت را رنجاندند و تنت را آزردند ولي هرگز جز نام دوست را بر زبان نياوردي. فرياد برآوردي و آن لحظه که نتوانستي خاموش ماندي. هرگز نناليدي! زيرا که ميدانستي ناليدن تو فرزندان ماکياولي را شادمان ميسازد.
تو ابراهيموار بر بتان روزگار حمله آوردي و تبر خشم الهي را بر ريشه آنان فرود آوردي و به ما آموختي که جرات تبر برداشتن را داشته باشيم. تبري که به عزم زدن ريشه بتان لاخدايي از زمين برداشته شده است.
خاک و خون بر چهره ميماليم تا چهره تکيده و زردروي ما را نبيني. چهرهاي که در برابر تو آبرويي براي بالا ماندن ندارد.
ايمان داريم که تو خود ابراهيم بودي. آسوده بخواب و آتش درون را به قلب ما بسپار. پس از تو آنان که از خشم تو جامه ميدريدند و قرآن بر سر نيزه ميزدند، تو را بت ناميدند!!! بتي که جواناني که تو به آنها ميباليدي، در راه مقاصد شوم و ارضاء غرائض و نفسانيات و اعمال پست دنيوي ساختهاند!
خود به گرد بتان زمينيشان در طوافند و رهجويان حقيقت را که به راهنمايي چون تو اقتدا کردهاند را فريبخورده و مسافر ناکجاآباد دنيوي مينامند!
آنهايي که دوستي من و تو را نتابيدند و ميخواستند در آتش خشم خود، تر و خشک، دوست و دشمن را نابود سازند.
دست آخر نيز که نتوانستند از پس عناد با انديشه و راه و روش تو پيروز به درآيند، دوستدارانت را نشان آماج حملات کردند که تو خوب بودي و رفقاي همه اعصارت گمراه! خدا بيامرزدت!!! آنان به اين گمان و حدس باطل بودند که شايد به واسطه خاموش ساختن يارانت، بتوانند بيرق آسماني تو را به پايين کشند و نداي اهورايي تو را خاموش گردانند. ولي زهي خيال باطل که به وصيت تو، کوزهگران عصر ما از خاک گلويت سوتکي ساختند و به دست کودکان بازيگوشي چون ما سپردند که هر لحظه هزار بار در آن بدميم و با نداي حقش خواب خفتگان خواب آلود را آشفتهتر سازيم.
از دشمناني سخن گفتم که پرده حجاب دريدهاند و ديوانهوار با دوستدارانت همان ميکنند که با تو ميکردند.
اينک از دشمناني ميگويم که در لباس دوستانند و چه بسيار دوستاني که دوستيشان، دشمني است!
از آناني ميگويم که زماني بدون آنکه حتي کتاب تورا بخوانند، کلاه زسر ميانداختند و فرياد وا اسلاما برميآوردند و اينک در سنگر تو و با نام تو رخنه کردهاند و ميخواهند ساقههاي جوان و سرسبز اين درخت تنومند و پربار را با زدن ريشه آن خشک کنند و دوباره از اسلام ناب محمدي و تشيع علوي که تو به ما آموختي همان چيزي را بسازند که قبل از تو ساخته بودند!
و هستند دوستاني که به رسم دوستان نادان از دشسنان دانا ضربههاي مهلکتري بر پيکره اين درخت وارد ميسازند و از حرف تو تنها بخشي را ميخوانند و از آن قسمتي را ميفهمند - اگر بفهمند! -
آنگاه است که با دوستي بدتر از دشمني خويش دروازههاي اين قلعه مستحکم را به سوي دشمنان جاني – قاتل – به قصد نابود کردن دوستان جاني ميگشايند!
امروز کمتر کسي در درد بودن خويش غوطهور است. چه بسيار مردماني که امروز از درد بيدردي و درد نبودن خويش در عذابند. از شعار تو تنها درد نان مانده. ناني که باعث شده رسالتها به فراموشي سپرده شوند.
چه بسيار که در جستجوي نان به هر دري ميکوبند و از هر آبشخوري مينوشند.
آن زمانها که تو بودي خيليها تشنه فهميدن بودند و پير و جوان يا در دانشگاهها بودند و يا در مساجد و يا در جمع هايي که به قصد انديشيدن برپا شده بود.
اما امروز، دانشگاهها سنگر نفهميدن است و مساجد مامن قدرت و جمعهاي جوانان را اينک بايد روزها در خيابانها و پاساژها در جستجوي هيچ و شبانگاه در پارتيهاي شبانه يافت. روزگار غريبي است استاد.
ولي نگران نباش که هنوز هم در اين روزگار غريب در همان سنگرهاي نفهميدن و مامنهاي قدرت و جمعهاي جوانان، کساني هستند که در جستجوي فهميدن و در انديشه بودن و در اعتراض به ظلم و ستم ميگويند و ميخوانند و ميشنوند.
با تو حرف بسيار دارم ولي از يکسو کلام من قاصر است از گفتنشان و از سويي دگر، مجال بس کوتاهست. حرف براي گفتن بسيار است. حرفهايي از آن جنس که همه ارزششان در نگفتنشان است. همان حرفهايي که تو خود بهتر از من ميداني!
