همبند من کجایی؟
[صابر]
در تبعیدگاه - یکشنبه 20 مردادماه 1387
من هم مثل تو دلم زخمیه دنیاست.مثل تو خسته و غمگین و دردکشیده...من هم خود هم درد توام.آیا کسی چون من تو را درک می کند؟آیا کسی مثل من در عین همدردی با تو اینقدر دور و عذاب روحت هست؟!
آه، همبند من...کجایی؟دور وقتیست که تو را به شکنجه گاه بردند و من اینقدر از تو دور...منی که اینقدر به تو نزدیک هستم...
چشمانت را ببند و مرا بخوان.مرا می یابی که از تو به تو نزدیکترم.ولی صد حیف که زبانت را بریده اند و نمی گذارند حتی یک لحظه چشمانت را ببندی و مرا ببینی.مرا ببین خود را می یابی. خود را و شبهای این سلول تنگ و تاریک در کنار من.من در کنار تو ...
همبندم، ای که ذره ذره از منی و من از تو، هستی ولی نمی گذارند ببینی که من هم هستم...
همبندم، همنفسم، چشمانم را بگیر و خاموشیم را ببین، صدایم را بگیر و فریادهایت را در گوشهایم خالی کن و مرا از من بگیر تا تو باشی.همان همنفس شبهای سرد سلول،همان همبندی که در اسارت هم آزاد بود...

توی این دنیا همه توی یک رندان بزرگ کنار همیم.همه همبند همیم.
امیدوارم موفق باشید
توسط: شیرین | 21 مرداد 1387 3:06 بֽظֽ