شروع دوباره
[صابر]
هبوط - یکشنبه 20 مردادماه 1387
دوباره اومدم تا حرفامو بزنم. حرفایی که تو گلوم گیر کردن ولی نه زبونی واسه گفتنشون دارم و نه شنونده ای که بفهمدشون و آخر دست برنگرده بگه اینایی که گفتی یعنی چی یا بر علیه خودم از روی غرض یا از روی بدفهمی بهشون تکیه کنه و اونجوری که خودش می خواد همه جا جار بزنه...
خسته ام و غمگین و دلشکسته...از تنهایی، از دوری، از طغیان آدم های یا نفهم و یا گرگ صفت و یا بدتر سگ صفت...از بی هم صدایی و این سکوت اجباری.از این تبعید زبان و احساس، از این تهدید و بوییدن دهان که مبادا گفته باشی دوستت دارم، از این تکذیب بی منطق و پر سر و صدا و پر ادعا و صد البته با انبوه هوادار...دارم خفه می شم از حرفایی که هیچ وقت نتونستم بگمشون و یا نخواستم. نخواستم که مبادا با گفتنشون کسی رو اذیت کنم و آخر دست نگفتم و بدتر شد... نخواستم با نگفتنشون دیگری را ناراحت کنم و گفتم و در انتها بدتر از اولی...
خسته ام، خسته ...
امیدوارم که بتونم حرف بزنم.امیدوارم بتونم...
