v [تالمات نا به هنگام]  v [وبگردي]   v [ندای دل]                                                                                                     G  |   <  |  *

 
   
o  دنیای من و ...  
o  بیانیه ستاد های 88 سراسر کشور در دعوت به راهپیمایی 22 بهمن  
o  جایگاه سینما در ارتباط با سیاست و اقتصاد در جمهوری اسلامی ایران  
o  رفیقی که دیگر نیست...  
o  آیت الله العظمی حسینعلی منتظری بدرود حیات گفت...  
o  به یاد سعید و علی ها ...  
o  شاید حرفی هست، شاید هم نه...  
o  قبولی مفید یا غیرمفید!  
o  نقدی!!!  
o  گفت و گو درباره اندیشه های چپ
  

 
 
   
o  فلسفی و عرفانی  
o  فرهنگی و اجتماعی  
o  هبوط  
o  ادبی و هنری  
o  در تبعیدگاه  
o  سیاسی و اقتصادی  
o  شاید طنز
  

 
   
o  بهمن 1388  
o  دی 1388  
o  آذر 1388  
o  آبان 1388  
o  مهر 1388  
o  شهریور 1388  
o  مرداد 1388  
o  اسفند 1387  
o  آذر 1387  
o  آبان 1387  
o  شهریور 1387  
o  مرداد 1387  
o  مرداد 1386  
o  تیر 1386  
o  خرداد 1386  
o  فروردین 1386  
o  اسفند 1385  
o  بهمن 1385  
o  آبان 1385  
o  اسفند 1384  
o  بهمن 1384  
o  دی 1384  
o  آذر 1384
    
 
 
 

  آمدي اما در تنهايي خويش  [صابر]
  در تبعیدگاه - دوشنبه 21 مردادماه 1387

از شکنجه گاه آمدي. با خرجيني پر از نفرت و کينه. با کوله باري از تنهايي و روحي مملو از حس بي کسي.با من مي گفتي که در شکنجه گاه همه اميد و دلخوشيت اين بود که من باشم و من در سلول و تبعيدگاه خود اسير. من نبودم و تنها آرزويت اين بود که کسي نباشد. در شکنجه گاه آن لحظه اي شاد و آسوده بودي که کسي نباشد.تو باشي و خودت و تنهاييت. جايي که تنها شکنجه گر در آن راه داشت اميد داشتي که هيچکس نباشد. شکنجه گران نباشند و وقتي آنان بودند و تنهاييت را خراب مي کردند و تو در عذابي مضاعف...
اينک که آمدي آن دستاورد شکنجه گاه هنوز با توست. دلخوشي به تنهاييت و نبودن من. از من نااميد بودي که نبودم آنگاه که بايد مي بودم... و من در حسرت اينکه در اين چهارديواري اسير بودم و پيش تو نبودم. نبودي و دعاهاي شبانه ام را نديدي که تنها خواسته ام اين بود که جاي تو در شکنجه گاه مي سوختم و مي ساختم. جايي که زندانبان عذابم بود و اين درهاي بسته شکنجه ام. ولي تو حق داري و من هيچ گلايه اي ندارم. تو بودي و خودت و من نبودم. و نبودن شايد در ذهن تو دليلي بر بودن با شکنجه گران!
آه همبند من! حال که هستي در چهره ات روزها و شب هاي شاد تنهاييمان را مي بينم که چه زود به دست بي رحم شکنجه گران نابود شد و شبها آن روزها را در خواب مي بينم. چه بايد کرد . نمي دانم... تو حق داري و من از بيچارگي خاموش... به ياد دارم که من نيز چون تو در شکنجه گاه چه زجرهايي ديدم و دلخوشي و اميدم رهايي و بازگشت به سلول در کنار همبندم بود. مي آمدم و همچون تو پر بودم از شکايت و گلايه. ولي هيچگاه تو را و با تو بودن را به تنهاييم نفروختم. تو در شبهاي سخت شکنجه گاه با من بودي. در دلم. در قلبم. آنجا که تو بايد مي بودي و بودي.
تو اينک در گوشه سلول نشسته اي و دلشکسته و خسته. و هيچ نمي گويي و مي دانم که از بودنم غمگين. چون اينک من هستم ولي آنجا که بايد مي بودم نبودم. می دانم که می دانی نتوانستم. نتوانستم که باشم... و من از تو گلايه اي ندارم و از خود غمگينم که نه در قلبت و نه در دلت و نه در فکرت جايي در تنهايي شکنجه گاه نداشتم. از اين ديوارها خسته ام و از اين نفرين تبعيدگاه...


 
 
 

لينک به اين مطلب

آدرس لينک به اين مطلب:
http://www.hobut.ir/mt/mt-tb.cgi/94

نظرات و پيشنهادات

">

صابر، خودت رو اینفدر اذیت نکن پسر.تو مقصر نیستی.خودتو نباز. نشه یه روز همبندت حالش خوب شه و بیاد و از تو چیزی نمونده باشه.امیدوار باش.جون همبندت گوشی رو هم بردار.ممنون

">

سلام صابر خوبي صابر چه خبر صابر خفه بشي اين غار غاركو راه انداختي خبر نمي دي هاااااااااااااااا؟ اگه نيومده بودم كه نمي گفتي كه . الان عجله دارم مطلبت ها رو خوندم بعدا" مي نظرم.مباركه

نظر شما

          


 
 
 


:: تبعيدی ::

:: ايميل ::
  


 



نوشته‌هاي من: 50
نظرات ديگران: 130

به ياري:
:: Movable Type 3.34 ::
RSS | Atom
طراحي از hobut.ir

 

Copyright © 2008 hobut.ir