v [تالمات نا به هنگام]  v [وبگردي]   v [ندای دل]                                                                                                     G  |   <  |  *

 
   
o  دنیای من و ...  
o  بیانیه ستاد های 88 سراسر کشور در دعوت به راهپیمایی 22 بهمن  
o  جایگاه سینما در ارتباط با سیاست و اقتصاد در جمهوری اسلامی ایران  
o  رفیقی که دیگر نیست...  
o  آیت الله العظمی حسینعلی منتظری بدرود حیات گفت...  
o  به یاد سعید و علی ها ...  
o  شاید حرفی هست، شاید هم نه...  
o  قبولی مفید یا غیرمفید!  
o  نقدی!!!  
o  گفت و گو درباره اندیشه های چپ
  

 
 
   
o  فلسفی و عرفانی  
o  فرهنگی و اجتماعی  
o  هبوط  
o  ادبی و هنری  
o  در تبعیدگاه  
o  سیاسی و اقتصادی  
o  شاید طنز
  

 
   
o  بهمن 1388  
o  دی 1388  
o  آذر 1388  
o  آبان 1388  
o  مهر 1388  
o  شهریور 1388  
o  مرداد 1388  
o  اسفند 1387  
o  آذر 1387  
o  آبان 1387  
o  شهریور 1387  
o  مرداد 1387  
o  مرداد 1386  
o  تیر 1386  
o  خرداد 1386  
o  فروردین 1386  
o  اسفند 1385  
o  بهمن 1385  
o  آبان 1385  
o  اسفند 1384  
o  بهمن 1384  
o  دی 1384  
o  آذر 1384
    
 
 
 

  وقتي که من خواب بودم او با من حرف نمي زد!  [صابر]
  در تبعیدگاه - پنجشنبه 24 مردادماه 1387

در گوشه اي از سلول چندمتريمان نشسته بودي و در اعماق سکوت خود غرق، به گوشه اي از ديوار زندان زل زده بودي. و من در عذاب حال و روزت و روزهايي که به تو مي گذره در جستجوي راهي تا تو را از اين خودخوري در بيارم. سحن آغاز کردم و با تو از هر دري صحبت کردم. لطيفه گفتم، از تالمات نا به هنگام گفتم، از خاطرات و روزهاي شيرين گذشته، از دنيا و همه اعتقادات و اصولي که به خاطرشون به اين زندان تبعيد شديم و ...
يک لحظه به من رو کردي و با نگاهي سرد که از هر دشنام و هر ضربه اي خرد کننده تر بود مرا نگريستي و دوباره به همان نقطه روي ديوار خيره شدي و گوش هاي خود را با دو دست گرفتي! نمي دونستم چه کاري بايد کرد! من هم به همان نقطه روي ديوار، همانجايي که تو ساعت ها به نظاره اش نشسته بودي زل زدم و پس از سکوتي چند دقيقه اي دوباره با تو شروع به حرف زدن کردم و از تالمات خود گفتم و عذابي که تو مي کشي. گفتم که هر کاري مي کنم که دوباره تو همان همبند شاد پر انرژي باشي. حتي اگر من با جان خود اين را به تو بدم و خودم اون روز رو نبينم. از عشقم به تو گفتم و ايمان به عشقي که تو به من داري...
لحظاتي همين گونه گذشت و من اميدوار به آنکه اين حرف ها و اين صدا قدرتمندتر از آن باشد که دستانت سدي براي نشنيدنشان... ساعت ها گذشت و تو هيچ نگفتي و من خشنود که توانسته ام حرف ها و دلتنگي هايم را به تو بگويم. لحظه اي روي برگرداندم تا انعکاس حرف هاي دلم را در چشمان براق و زيبايت بخوانم، ولي... ولي... ولي ديدم تو خوابي و هيچ يک از حرف هايي که در سکوت و آرامش تو و از ته قلبم برخواسته بود را نشنيده اي... چه لحظات سخت و جانفرسايي. بغضي گلويم را گرفت و گذاشتم همان جا بماند تا مبادا صحبت کردنم تو را که اينک آسوده خفته بودي پريشان کند... سينه ام همچون کوه آتشفشاني بود که همه حرف ها و تالمات و عشقم به تو را درون آن جاي داده بودم و نگران از آنکه با فوران مذابه هاي داغ و بي رحم آن ساکن کوي خويش، که همه دليل بودنم بود را آزرده سازم...
ساکت شدم و آخرين چيزي که يادم است لالايي هق هق هاي لالم بود و نوازش گونه هايم با قطره اشکي شور و داغ...
لحظه اي در سياهي گذشت که صداي گريه اي معصومانه خواب را از هوش و چشمانم ربود. تو بودي که آرام در خواب مي گريستي و صورت زيبايت در سيل اشکان مقدست غرق بود. دلم از درد ديدن اين صحنه به حال انفجار در آمده بود. دوست داشتم تو را به آغوش بکشم و همراه تو چون باران ببارم و در تو بميرم. ولي نمي خواستم اين تنهايي و آرامش با خود بودن را از تو بگيرم. نمي دانستم چه بايد بکنم. نمي دانستم چه بايد نکنم! نمي دانستم چه بايد بگويم. نمي دانستم چه بايد نگويم! صورتم را که در انبوه گريه بي صدايم خيس اشک شده بود را برگرداندم. چند تا ته سيگار گوشه اي که خوابيده بودي افتاده بود و در کنارش با خاکستر آن اين جمله نوشته شده بود: " وقتي که من خواب بودم او با من حرف نمي زد! "


 
 
 

لينک به اين مطلب

آدرس لينک به اين مطلب:
http://www.hobut.ir/mt/mt-tb.cgi/98

نظرات و پيشنهادات

">

سلام
بعضی اوقات آدمها نه می خوان چیزی بشنون نه محبت دروغینی ببینن نه چشمهایی که از سر اجبار بهشون نگاه کنن تا بگن میفهمن فقط می خوان با گوش دل حرف دل رو بشنوی و حس کنی . به همین سادگی .به جای نالیدن و تظاهر بهتره سعی کنی فقط بخوای همراهم باشی .
*****************
تبعیدی:
تظاهر؟!
چشم...سعی میکنم بتونم.خودت که می دونی می خوام.

">

سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت/آتشي بود در اين خانه كه كاشانه بسوخت تا اخر همين شعر برو.دنياي مادي بدرقم دست انداخته تو عالم عشق اونها زن و شوهرن مثل...معشوق هميشه مي خواد عاشقش يه اسطوره باشه عين افسانه ها و قصه ها و واقعيت ها اما اونوقتها اسطوره شدن يه چيز جدا بود ماديات زندگي نبوداعتماد بود كه الان نيست يا هرچيزي به هرحال مهم اينكه نيست الان . مي گفتم اگه عاشق باوجود همه تلاشش باز هم تو نگاه معشوق اسطوره نشه...معشوق هم كه عادتش همينه اصلا" جنسش همينه اينه كه هميشه پرمدعا باشه و حق به جانب بگو عمري اگه حتي بهت يه حق كوچولو بده درك كنه يا به فكرت باشه عمرا" چيزي مطلب از اين گداي مسكين ! جذابي معشوق هم تو همينه ! البته خوب حال و هواها عوض ميشه هميشگي نيست همينجور كه همه مثل هم نيستن شايد خيلي جاها عاشقها هم اينجوري باشن. در هر صورت خربزه لغز داره لرز داره جوش داره تبخال داره همش شيرينه حتي سختي هاش مگه نه؟يه چيزهاي ديگه هم البته مي خواستم بگم امامصلحت كوفتي مانع شد

">

سلام صابر خوبي صابر؟مي گم ها اين شعره يادت رفته بود بنويسي آخر مطلبت :
آينه ام آينه ام مرد مقالات نيم/ديده شود حال من ار چشم شود گوش شما....
اما كو گوش كو چشم ما كه فقط خودمون رو مي بينيم ديگه گوش و چشم چمونه مگه نه؟
احتمالا" يه چيزي بچسپونم تو وبلاگم وقت كردي بياو . تو نظرات مبارك كه عرض نمودم هم خودم مد نظر نبودم ها. آي خوشم مياد از چرت و پرت نوشتن كه نگوووووووووووووووووووو

">

خواب
خون شب در کوچه های شهر می میرد
مرغ حق بر شاخه ی خشک چنار پیر می خوابد
در شکاف پیله ی چشم ام خدایان خواب می دیدند
خواب با انگشتها بر تخته ی در ضرب می گیرد
ناله ها در گوش می ماند
خواب می بینم
خواب می بینم که
آزادم
خواب می بینم به روی ماسه های خیس
طرح پیکر بی سایه ای را نقش می بندم
خواب می بینم که زنجیری به پایم نیست
می خندم
خواب می بینم که چون ابرم به هر کاشانه می بارم
خواب می بینم که چون بادم به هر دهلیز می گردم
دید زندان بان قه قه سر می دهد در خوابهای خاموش زندان
چکمه می کوبد به روی سنگفرش خیس
پشت میله ها
زیر دندان های چرکش با صدای خشک می گوید
مرد زندانی گمانم خواب می بیند که او آزاد است
او چرا در خواب خود شاد است
خواب می بینم ...
خواب می بینم همه دردم
خواب می بینم که می گریم
خواب می بینم کنار بوته های وحشی گل پر
جای پایی را به روی خاک راهی پرت می جویم
سرگذشتی را به اشک دیده می شویم
عابری پچ پچ کنان با خویش می گوید
مرد رهرو خواب می بیند
برای جای پایی آشنا آواز می خواند
او چرا در خواب ناشاد است
گرچه امشب مرد دربان قفل بر در نمی بندد
مرغ حق بر شاخه خشک چنار پیر می خواند
جنده ایی در کوچه ای
زیر هشتی کهنه ای می خندد
آه
می خواهم که امشب چشم های خسته را
یک لحظه بندم تا ببینم باز می گریم یا که می خندم....

نظر شما

          


 
 
 


:: تبعيدی ::

:: ايميل ::
  


 



نوشته‌هاي من: 50
نظرات ديگران: 130

به ياري:
:: Movable Type 3.34 ::
RSS | Atom
طراحي از hobut.ir

 

Copyright © 2008 hobut.ir