وقتي که من خواب بودم او با من حرف نمي زد!
[صابر]
در تبعیدگاه - پنجشنبه 24 مردادماه 1387
در گوشه اي از سلول چندمتريمان نشسته بودي و در اعماق سکوت خود غرق، به گوشه اي از ديوار زندان زل زده بودي. و من در عذاب حال و روزت و روزهايي که به تو مي گذره در جستجوي راهي تا تو را از اين خودخوري در بيارم. سحن آغاز کردم و با تو از هر دري صحبت کردم. لطيفه گفتم، از تالمات نا به هنگام گفتم، از خاطرات و روزهاي شيرين گذشته، از دنيا و همه اعتقادات و اصولي که به خاطرشون به اين زندان تبعيد شديم و ...
يک لحظه به من رو کردي و با نگاهي سرد که از هر دشنام و هر ضربه اي خرد کننده تر بود مرا نگريستي و دوباره به همان نقطه روي ديوار خيره شدي و گوش هاي خود را با دو دست گرفتي! نمي دونستم چه کاري بايد کرد! من هم به همان نقطه روي ديوار، همانجايي که تو ساعت ها به نظاره اش نشسته بودي زل زدم و پس از سکوتي چند دقيقه اي دوباره با تو شروع به حرف زدن کردم و از تالمات خود گفتم و عذابي که تو مي کشي. گفتم که هر کاري مي کنم که دوباره تو همان همبند شاد پر انرژي باشي. حتي اگر من با جان خود اين را به تو بدم و خودم اون روز رو نبينم. از عشقم به تو گفتم و ايمان به عشقي که تو به من داري...
لحظاتي همين گونه گذشت و من اميدوار به آنکه اين حرف ها و اين صدا قدرتمندتر از آن باشد که دستانت سدي براي نشنيدنشان... ساعت ها گذشت و تو هيچ نگفتي و من خشنود که توانسته ام حرف ها و دلتنگي هايم را به تو بگويم. لحظه اي روي برگرداندم تا انعکاس حرف هاي دلم را در چشمان براق و زيبايت بخوانم، ولي... ولي... ولي ديدم تو خوابي و هيچ يک از حرف هايي که در سکوت و آرامش تو و از ته قلبم برخواسته بود را نشنيده اي... چه لحظات سخت و جانفرسايي. بغضي گلويم را گرفت و گذاشتم همان جا بماند تا مبادا صحبت کردنم تو را که اينک آسوده خفته بودي پريشان کند... سينه ام همچون کوه آتشفشاني بود که همه حرف ها و تالمات و عشقم به تو را درون آن جاي داده بودم و نگران از آنکه با فوران مذابه هاي داغ و بي رحم آن ساکن کوي خويش، که همه دليل بودنم بود را آزرده سازم...
ساکت شدم و آخرين چيزي که يادم است لالايي هق هق هاي لالم بود و نوازش گونه هايم با قطره اشکي شور و داغ...
لحظه اي در سياهي گذشت که صداي گريه اي معصومانه خواب را از هوش و چشمانم ربود. تو بودي که آرام در خواب مي گريستي و صورت زيبايت در سيل اشکان مقدست غرق بود. دلم از درد ديدن اين صحنه به حال انفجار در آمده بود. دوست داشتم تو را به آغوش بکشم و همراه تو چون باران ببارم و در تو بميرم. ولي نمي خواستم اين تنهايي و آرامش با خود بودن را از تو بگيرم. نمي دانستم چه بايد بکنم. نمي دانستم چه بايد نکنم! نمي دانستم چه بايد بگويم. نمي دانستم چه بايد نگويم! صورتم را که در انبوه گريه بي صدايم خيس اشک شده بود را برگرداندم. چند تا ته سيگار گوشه اي که خوابيده بودي افتاده بود و در کنارش با خاکستر آن اين جمله نوشته شده بود: " وقتي که من خواب بودم او با من حرف نمي زد! "

سلام
بعضی اوقات آدمها نه می خوان چیزی بشنون نه محبت دروغینی ببینن نه چشمهایی که از سر اجبار بهشون نگاه کنن تا بگن میفهمن فقط می خوان با گوش دل حرف دل رو بشنوی و حس کنی . به همین سادگی .به جای نالیدن و تظاهر بهتره سعی کنی فقط بخوای همراهم باشی .
*****************
تبعیدی:
تظاهر؟!
چشم...سعی میکنم بتونم.خودت که می دونی می خوام.
توسط: ندا | 24 مرداد 1387 4:35 بֽظֽ