نوري در ميانه تاريکي
[صابر]
در تبعیدگاه - شنبه 02 شهریورماه 1387
شب بود وهوا سرد. تو در گوشه اي نشسته بودي و من در سفر چشمانت که اينک سرد و مغموم در گذر ادوار زندگي و با هم بودنمان مي گشت. من بودم و انگار نبودم. تو بودي و انگار نبودي. خوش بودم به بودنت و مي دانم که در دل خوش بودي که من بودم. ولي غم و تاريکي شب سرد زمستان نمي گذاشت که من حس کنم که تو وجودم را حس مي کني. لحظاتي سرد و اما پرمعنا در گذر بود. نمي دانستم که چه بگويم و نمي توانستي چيزي بگويي... هوا سردتر مي شد و فضا غمگسارتر. سرما بر جانم مستولي شده بود و تو مي لرزيدي. دستم را به سويت دراز کردم. در لرزش خاموش چشمانت نگاهي کردي و خيره به من مي نگريستي. من چون هميشه چون ديوانگان بر در و ديوار زندان مي کوبيدم و فرياد بر مي آوردم... و تو همچنان خاموش بودي و از تب سرما مي لرزيدي. نمي دانستم چه بگويم و مايوس در گوشه اي نشستم. اشکان گرمم در آستانه چشمانم يخ زده بود و خون در رگ هايم منجمد. هر آن مي توانستم و مي خواستم مرگ را ميزبان باشم... در آخرين لحظه ها تو را در روبروي چشمانم مي ديدم و دلخوش به بودن و ديدنت در سکوت آرام مي گريستم. چشمانم را آرام بستم و مغموم منتظر مرگ شدم. در اوج سرما و انتهاي راهي که اينک بر من متصور بود ناگهان گرمايي مطلوب در جانم حاصل شد. چون نوري که در اوج سياهي و تاريکي، که اميد هيچ روشنايي دوباره اي نمي رود، چشم را مي نوازد و جان را آرام مي گرداند و روح را مي آسايد. نور کم کم بر آمد و تمام تاريکي را در خود نابود ساخت و همه نور شد و همه نور ماند. چشمانم را باز کردم. چشماني که گمان مي کردم هيچگاه سر آن ندارد تا دوباره باز شوند. تو را ديدم. مرا در آغوش کشيده بودي و عاشقانه مي بوييدي و مي بوسيدي و گرماي وجودت را وقف سردي من مي کردي...
چه شيرين اين لحظه و چه سخت... سخت از يادآوري آن ديوانه بازي ها و فريادهايي که خود نيز نمي دانستم که چه مي گويم و چه مي خواهم بگويم...
حتی نمی دانستم چه بگويم. در وجودت وجود تنفربرانگيز خود را گم کردم و در آغوشت با تمام وجود گريستم. و تو که باز هم مثل هميشه آرامشم بودي و مرا عاشفانه مي بوسيدي و زشتي هايم را در آغوشت پنهان مي کردي...
