v [تالمات نا به هنگام]  v [وبگردي]   v [ندای دل]                                                                                                     G  |   <  |  *

 
   
o  دنیای من و ...  
o  بیانیه ستاد های 88 سراسر کشور در دعوت به راهپیمایی 22 بهمن  
o  جایگاه سینما در ارتباط با سیاست و اقتصاد در جمهوری اسلامی ایران  
o  رفیقی که دیگر نیست...  
o  آیت الله العظمی حسینعلی منتظری بدرود حیات گفت...  
o  به یاد سعید و علی ها ...  
o  شاید حرفی هست، شاید هم نه...  
o  قبولی مفید یا غیرمفید!  
o  نقدی!!!  
o  گفت و گو درباره اندیشه های چپ
  

 
 
   
o  فلسفی و عرفانی  
o  فرهنگی و اجتماعی  
o  هبوط  
o  ادبی و هنری  
o  در تبعیدگاه  
o  سیاسی و اقتصادی  
o  شاید طنز
  

 
   
o  بهمن 1388  
o  دی 1388  
o  آذر 1388  
o  آبان 1388  
o  مهر 1388  
o  شهریور 1388  
o  مرداد 1388  
o  اسفند 1387  
o  آذر 1387  
o  آبان 1387  
o  شهریور 1387  
o  مرداد 1387  
o  مرداد 1386  
o  تیر 1386  
o  خرداد 1386  
o  فروردین 1386  
o  اسفند 1385  
o  بهمن 1385  
o  آبان 1385  
o  اسفند 1384  
o  بهمن 1384  
o  دی 1384  
o  آذر 1384
    
 
 
 

  شايد ارزان شايد همه چيز  [صابر]
  هبوط - یکشنبه 10 شهریورماه 1387

دخترکي گريان در کنار چاهي نشسته بود. با چشماني مغموم. نااميد لحظه اي به عمق سياه چاه مي نگريست و سپس نگاه خويش از آن بر مي گرفت و با ديدگاني معنادار آسمان را به نظاره مي نشست. انگار دنبال چيزي يا کسي بود...
جواني که همراه دوستان و قبيله اش در گذر بود از دوردست دخترک را مي ديد که چنين سوگوار در تنهايي خود فرو رفته است. در دلش همراه او مي سوخت و در فکرش اين بود که بايد کاري کرد. به سمت دخترک رفت و او را آرام در آغوش کشيد و دليل گريه هايش را پرسيد. دخترک در ميان هق هق کلامش به او فهماند که شاخه گلي، که تنها دلخوشي و اميدش بوده، در چاه عميق و هولناک و سياه افتاده... جوان انگيزه اش به ايماني تبديل شده بود که مي خواهم کاري کنم که او اينچنين افسرده و مغموم در تنهايي خود نپوسد. به سمت دوستان و قبيله اش رفت. دستي در طلب ياري به سويشان دراز کرد. ولي آنان چون غريبه اي دستش را پس زدند. از آنان طنابي خواست. اما دوستان و قبيله اش به او پرخاش کردند که چه مي خواهي؟! بايد برويم! جوان دلشکسته از برخورد ياران و اقوام تا شهر دويد. در ورودي بازار دوره گردي که در بساطش چيزي مي فروخت در انديشه مجاب کردن جوان به خريدن آنچه مي فروخت او را در گوشه اي نگه داشت که اين را از من بخر، قيمتی ندارد، دو سکه سياه! جوان با آنکه عجله داشت براي آنکه دوره گرد پير از بي توجهي جوان دلشکسته نشود به بساط او نگاهي انداخت. تا بساطش را ديد چون ديوانگان نعره اي زد و از او دور شد. جوان در جستجوي بلندترين طناب شهر دکان به دکان گشت. در راه به طعنه، حرف هايي را مي شنيد که به ناحق و از سر عداوت، قومش در ميان خلق از اين ايمان و انگيزه و احساس جوان سرداده بودند! انگار طعنه ها و حرف هاي گزنده و دروغ ها و بدگويي هاي بدخواهان و بدفهمان زودتر از جوان به شهر رسيده بود! هر کلام اين زبونان چون سيلي بر گوش جوان مي نشست. جوان اعتنايي نکرد. از بازار بلندترين طناب را به صد سکه طلا خريد و بازگشت. دخترک هنوز آنجا بود. جوان يک سر طناب را به او داد و گفت طناب را رها مکن. من به ته چاه مي روم و آن شاخه گل را براي تو مي آورم. فقط اينکه چاه عميق است و رفت و برگشتم کمي طول مي کشد. منتظر من باش. با آن شاخه گل بازمي گردم. دخترک که اينک مي شد برق اميد را در پشت اشک هايش ديد قبول کرد. جوان براي آخرين بار در چهره دخترک که چون گل شکفته شده بود نگاهي انداخت و مصمم تر داخل چاه شد...
دقايقي از اين هجرت مي گذشت. جوان به نيمه راه رسيده بود و دخترک همانگونه که جوان گفته بود طناب را محکم گرفته بود که صدايي از پشت سر توجهش را به خود جلب کرد. سرش را بازگرداند. پسرکي خوش پوش در حالي که شاخه گلي در دست داشت به دخترک سلامي کرد و آن گل را به او عرضه داشت. دخترک ناگاه مست از اين صحنه طناب را رها کرد و در طلب آن شاخه گل دستش را دراز کرد و آن را از پسرک ستاند! در آن لحظه هاي بهت و اضطراب ديدگان دنيا حتي دخترک به اين فکر نيفتاد که آن جوان را چه شد! پسرک دست ديگر دخترک را گرفت و از آنجا دور شد. آن پسرک شاخه گل را در قبال دو سکه سياه از همان دوره گرد در ورودي بازار خريده بود! ...
سالها گذشت. اينک مردمان شهر از پيره زني مي گويند که سالهاست در کنار چاهي بيرون شهر نشسته و تمام دقايق را مي گريد و کودکان بازيگوش و نااهل به آن پيره زن شاخه گلي را نشان مي دهند تا او چون ديوانگان در کوه و دشت غرق در اشک و فرياد بدود و گريبان خود را بدرد و اين کودکان از لذت ديدن اين صحنه لحظه اي بخندند!!!


 
 
 

لينک به اين مطلب

آدرس لينک به اين مطلب:
http://www.hobut.ir/mt/mt-tb.cgi/103

نظرات و پيشنهادات

">

مثل همه ما ایرانی ها که پشت مبارزینمون رو خالی می کنیم به امید دموکراسی ی که از لوله تفنگ آمریکایی ها در میاد!

نظر شما

          


 
 
 


:: تبعيدی ::

:: ايميل ::
  


 



نوشته‌هاي من: 50
نظرات ديگران: 130

به ياري:
:: Movable Type 3.34 ::
RSS | Atom
طراحي از hobut.ir

 

Copyright © 2008 hobut.ir