باز هم ماه رمضان (با يادی از همبندم)
[صابر]
فرهنگی و اجتماعی - سه شنبه 12 شهریورماه 1387
باز هم ماه رمضان آمد. ماهي که همچون ساير ماه ها و ايام مذهبيمان تنها غصه و درد انسان را از ديدن به استثمار رفتن دين به چنگال زر و زور و تزوير در راه استحمار مردماني که در هفت آسمان تک ستاره اي ندارند، افزون مي کند. چه غم انگيز که دين نيز چون همه اميدهاي انسان ها اينک در دستان پليدان بزرگترين درد و دشمن آن ها شده است.
باز هم ماه رمضان آمد و مردم زحمتکش و خلق دردمندي که اينک گرسنگي را با اميد کسب دو دو تا چهارتاي ثوابي و به قصد حاجتي و در انديشه پاداشي، که معلوم نيست از که و در چه زماني مي خواهندش، تحمل مي کنند و چون ديگر روزها و ماه هاي سال سنگ به شکم مي بندند!
بازهم ماه رمضان آمد و دغل بازان و زالوصفتان سرمايه داري که اکنون موسم خون آشاميشان است و انباشت سرمايه شان را چون زهري در ترکيب مرغي و شکري و آذوقه اي در کام مردمان مي کنند و خونشان را در شيشه مي ريزند. و خلق بينوايي که در اين ماه خدا همان تکه نان و يک ليوان چاي شيرين هم نصيبش نمي شود!
باز هم ماه رمضان، ماه خدا، آمد و زهر کلام وعاظ تاريکي و به اصطلاح راه بلدان دور زدن خدا! که در گوش و چشم توده بي نوا و ناآگاه ريخته مي شود و نسخه هايي که براي سرمايه داران بي دردي که دردهاي مبتذلشان را بر سر بينوايان بيچاره مي کوبند، مي پيچند! و آنگاه مي بيني که آقايان سرمايه دار، هم براي آنکه دل خدا را نشکند و هم شکم خود را تحريم نکند – چيزي که رمضان و روزه هايش براي آن گذاشته شده که اينان که درد گرسنگي را نکشيده اند، حداقل مزه اش را بچشند! - اين ماه را با وعده آنکه قضايش را در روزهاي کوتاه تر سال و زمانه اي که دکترهاي جور و واجورشان رژيم غذايي برايشان تجويز کرده باشند خواهند گرفت، تماماً به سفر و دوره گردي طاغوتيشان مي روند – و صد البته در هر نقطه حداکثر 9 روز و 23 ساعت و 59 دقيقه و 59 ثانيه خواهند ماند که علماي فقه نيز راضي باشند! - و در امارت هاي شاهانه شان در اين ماه رمضان، ماه خدا!، به کيف و کوکشان مي رسند و ايدئولوژي کثيفشان استوار بر محکوم کردن فقراي بي کس و خود را تافته جدابافته و محبوب ازلي و ابدي خداوند و ذي الحق وي دانستن، مستحکم تر مي کنند تا يازده ماه ديگر سال را بر عرصه جان و مال و ناموس خلق زحمتکش و تنها جولان دهند. خوب هايشان هم که در ييلاق و قشلاق خود اتراق مي کنند و در استراحت به عبادت مي پردازند و نگران نخواهند بود که هستند خلق استثمار شده اي که چند برابر در اين ماه کار کنند که مبادا سود حضرت آقاي سرمايه دار اندکي کم شود!
باز هم ماه رمضان آمد. ولي نمي دانم چرا ديگر از آمدنش شاد نيستم. نمي دانم چرا بايد براي شاد بودن و يا دردمند بودن از بودن اين ماه به دنبال چيزي خارج آن بگردم! آيا چون ديگران خود را به سريال هاي بي خود زنجيره اي شبکه هاي سيما دلخوش کنم يا به صحبت هاي وعاظي که مي گويند اينک خدا اين هوا کيلومتر به انسان نزديک تر است!!!
نمي دانم! شايد کامم تلخ است و عسل در دهانم زهر شوکران. نمي دانم، ولي نمي خواهم حتي اين تلخي را با شيريني مسخ کننده اين اهالي سرمايه و آن بينوايان ناآگاه عوض کنم.
آه همبندم... چقدر جاي تو در اين زندان کوچک و تاريک خاليست... چه خوب در اين لحظه هاي بي کسيم با بودنت تسکينم مي دادي و تنها کسي بودي که مي فهميدي چه مي گويم. مني که هيچگاه نتوانستم حرف هاي دلم را به کسي بفهمانم...
در زير مطلبي که همبندم دو سال پيش در مورد آمدن ماه رمضان در وبلاگش نوشته بود رو ميارم:
[باز هم ماه رمضان، باز هم اطوارهاي رمضاني. لوازم آرايشهايي که کمتر استفاده مي شه، ماهواره هايي که بعد از افطار روزه گيرا رو وارد ثواب مي کنه، شکمبارگي که فقط ساعت اون عوض مي شه و باز هم آدمهايي که بين سنت و مدرنيته گير کردند يا بهتر است بگوييم خود را گم کردند. بعضي ها هم که از اون طرف بام مي افتند مصرف آدامس و شکلاتشون 2 برابر مي شه و ....
در اين روزها حزن محمد رو وقتي مي فرمود " به زودي زماني بر امت من خواهد آمد که از قرآن جز خط آن و از اسلام جز نام آن نخواهد ماند. مردم مسلمان خوانده مي شوند حال آنکه از همه کس نسبت به اسلام دورترند " با تمام وجودم حس مي کنم. محمد را مي بينم که زمين خورده و در زير پاهاي امتش له شده. شانه هايش خسته شده. از نردبان بودن براي کساني که لباس او را مي پوشند، جاي او مي نشينند، في سبيل الله وعظ مي کنند و وقتي از منبر پايين مي آيند جيب هايشان کمي سنگين شده و مغز مستمعان خالي تر و اين بار زهرا نيز نمي تواند دست او را بگيرد. نه به خاطر پهلوي شکسته اش، کمرش شکسته است. زنان امتش را مي بيند که در مجالسي که به نام او بر پا مي کنند به جاي فهميدن و درست فهميدن، بعد از مراسم معرفي مد لباسهاشون و ياد آوري گرم طلاهاشون به اين موضوع پي مي برند که درباره غنا اختلاف نظر دارند و بعضي ديگر چه آسان عفت شان را در پستوها به تاراج مي گذارند. فرقي نمي کند هر دو در لجنزار دست و پا مي زنند. و علي که ديگر اشکي براي گريستن ندارد، شيعه هايش را مي بيند که فقط ۱۹ام يادشان مي افتد مولايي دارند و در برابر اشکهايشان آمرزش گدايي ميکنند. و اين درد فاطمه است، درد محمد است، درد علي است و من نيز آنقدر حقيرم که کاري از دستم بر نمي آيد جز اينکه بنشينم و چشم به اين صفحه نوراني بدوزم و دست هايم را روي اين کليدهاي بي خاصيت حرکت دهم. مي نويسم ولي کسي نمي خواند. داد مي زنم کسي نمي شنود. من نيز با آنها فرقي ندارم ...]

سلام خوب بود. مي دوني شدي عين صمد بهرنگي ! همه ما آرزو داريم روزي سرمايه دار شيمو اونوقت... دليل حرفهات رو تو نوشته هات گفته بودي. ما ادمها عوض مي شيم حرفهامون و حالتهامون،حواسمون نيست ديدي يه هو خودمون هم رفتيم تو كرشه. نوشته هاي خودت و همبندت بوسيله يه خط به هم ربط دارن ربطش رو مي دوني ، سرمايه داري و سرمايه دار بودن .نمي دونم شايد در بيشتر طول سال حرفها و سئوالهاي تو رو با خودم بگم ، اما دورترم مي كنه.بايد عمل كنم تا نزديك شم به فضايي كه دوست دارم، اماچجوري؟؟؟؟
توسط: اميد | 13 شهریور 1387 2:29 بֽظֽ