آزادي
[صابر]
در تبعیدگاه - دوشنبه 18 آذرماه 1387
خوشحالم. شادم. در پوستم نمي گنجم! چقدر اين دو سه روز زندگي زيباتر نشون مي ده. چقدر زندگي دلچسب و اميدواركننده تر شده!!!
دوست دارم داد بزنم زندگي به اين قشنگي. همه با ما مي جنگين. من و تو با هم مي خنديم! به دشمني هاي همه زندگي مي خنديم. چون مي خوايم با هم بجنگيم! با همه سختي ها دست تو دست هم بجنگيم...
خبري از آزادي رسيده. از نجات از تبعيدگاه. از رهايي...
ولي كجا؟ جاي دوري نيست. در همين تبعيدگاه! جايي كه من و همبندم مي خوايم با ايمان و قدرت و تلاش و صاف و بي ريا نقش آزادي رو توي همين چهارديواري تنگ و تاريك و نمور سلولمان به تصوير بكشيم. جايي كه مي خوايم آزادي در بند رو بسازيم و با هم بروييم.در همين سلول. در همين بند. در همين تبعيدگاه خشك و بي آب و علف - ولي پر از علف هاي هرز و هرزگان بي الف! - جايي كه من هستم و تو و زندانباناني كه مقهورند از اين آزادي و ديگر زندانياني كه مغموم از نداشتن آزادي و حس رهايي چسبيده به ميله هاي سلولشان ما را مي نگرند و آن عده زنداني كه بدون درك آزادي و بدون آنكه بدانند چيست در گوشه سلولشان ابلهانه به ما مي خندند و در تخدير خود كوشايند!!!
نمي دونم چي مي خوام بگم. فقط مي خوام داد بزنم و اين كوير كه صحنه هبوط من و توست بهترين جاي فرياد زدن اين خوشنودي.
خوشحالم. شادم. در پوستم نمي گنجم!!!

سلام.خوب اون روز هر چی بازش میکردم میگفت دیگه در دسترس نیست...اما حالا که باز گردیده میباشد...
توسط: حضرت وجود مبارک | 30 مرداد 1388 1:38 بֽظֽ