یه قاب خالی
[صابر]
در تبعیدگاه - دوشنبه 23 شهریورماه 1388
وقتی آدم بیش از حد سعی می کنه خودش رو مطابق اون چیزی کنه که عزیزش یا اونی که براش مهمه می خواد بشه به جایی می رسه که یک روز نگاه می کنه و می بینه هیچ چی براش نمونده. نه اون و نه حتی خودش. دور و برش خالی می شه و حتی وقتی به خودش نگاه می کنه یه وجود خالی رو می بینه. دیگه هیچ چی نیست و کیسه بوکسی می شه که فقط نفس وجودیش خوردن ضربه های روزگاره. این لحظه های سخت. این لحظه های جانکاه. این تاوان بزرگ و سنگین...
نگاه می کنی و می بینی تو موندی مثل یه قاب خالی که هیچ عکس و خاطره ای توی وجودت نیست و عکسی که توی وجودت بود و همه هویتت بود دست به دست دیگران می چرخه و دلیل یک لحظه دلخوشی و یه لحظه زندگی بیشترشون می شه. و تو باید ببینی و دم بر نیاری. دیگه دلیلی نداره که دستی، کهنه پارچه ای به دست بگیره و خاک و غبار روزگار رو از روی شیشه دلت پاک کنه. و نه خودت می تونی و توانش رو داری و انگیزش رو. خیلی تنهایی و هر روز تنهاتر می شی. هر چی هم دست و پا بزنی و بخوای خودت رو ثابت کنی بدتر می شه. شاید حتی شیشه وجودت بشکنه و به اندازه یه کالای مستعملی که شاید به درد روز مبادا بخوره هم توی گوشه و کنار تاریک یه انباری نمور جایی نداشته باشی. دیگه هیچ چی نیستی. هیچ چی. هیچ چی...
حالا می فهمی که هیچ کس به تو نگاه نمی کرد و الکی دلخوش و غره بودی که خوشبختی! کسی حواسش به تو نبود. عکس، توی وجودت فقط یه جا پیدا کرده بود. حتی اگر خیلی هم به هم نزدیک بودین. بیننده ها هم فقط عکس رو می دیدن. تو نبودی که دیده می شدی. حتی چشم شیشه ای قلب تو هم یک سره به تماشای عکس نشسته بود و یادت رفته بود که کی هستی. و حالا که عکس از بودن در قاب کهنه و رنگ رفته ای چون تو خسته شده به دست قهرآمیزی که تو هیچ تاثیری در تصمیم گیریش نداری برداشته می شه و میره! چون عکسه موندگاره و هر روز بازتولید روزهای قبلشه ولی قاب نه...
و هیچ چی نباید بگی، که تو شایستگی این رو نداری که ناراحت باشی یا دلخور باشی. چون اگه لایق بودی عکس سر جاش می موند.تو یه قابی. یه قاب که دیر یا زود باید بری. عکس سر جاش می مونه. این تویی که باید بری. تویی که کنار گذاشته می شی... تو یه حسرتی. حسرتی که وقتی دلخوش بودی به بودنت گم شدی. خیلی زودتر از اونی که فکرش رو بکنی از یاد رفتی...
به خودت نگاه کن و ببین چی برات به جا مونده؟! مطلقا هیچ...
حالا تو پستوی دلت بشین و با خودت روزگارت رو ورق بزن. نه برای دلخوشی یا یادآوری روزی که کسی بودی! واسه اینکه ببینی هیچ چی نیستی. شاید لحظه ای بعد فرشته مرگ از در وارد بشه. اون هیچ وقت فراموشت نمی کنه. پس هنوز امیدی هست...
و روزی می رسه که انگار هرگز نبودی. هیچ کس دلی برات نمی سوزونه و هیچ قلبی نمی شکنه و هیچ چشمی خیس نمی شه. شاید وقت کم باشه. بشین و تا اون روز واسه خودت سوگواری کن تا مدیون دو سه روز عمر بی ارزشت نباشی. شاید الان هم دیر باشه.

آدمها ، همه آدمها ، با هم فرق مي كنن . احساسشون هم مثل هم نيست مثل فكر كردنشون مثل درك كردن شرايط همديگه.اما همه يه عكس هستن با يه قاب . به نظرت كدوم بيشتر رو هم تاثير دارن؟قاب رو عكس يا بر عكس!اگه دقت كنيم مي بينيم لحظه ها از ما نجار مي سازن . نجاري كه مي تونه بسازه مي تونه نقش بكشه و گاهي هم عكس بگيره.ما مي تونيم نجاري باشيم كه قابمون رو قشنگ بسازيم . هم اين قاب هم قابي كه بعد قراره بخوابيم توش و مردم رو دست بگيرن و "لااله الله" بخونن .منم به اين فكر مي كنم چطوري مي تونم يه قاب زيبا بسازم اونقدر زيبا كه رو عكس تاثير بذاره اونقدر كه به قاب نگاه كنم نه به عكس تا با نگاهها اون قاب پر بشه،پر بشه از...اما تو يه چيز موندم زيبايي يعني چي؟قشنگي كجاست؟مي گردم و پيداش مي كنم .آدمها ، همه آدمها با هم فرق مي كنن .احساسشون هم...
راستي چند روز ديگه دارم مي رم مسافرت
توسط: اميد | 24 شهریور 1388 8:47 قֽظֽ