شاید حرفی هست، شاید هم نه...
[صابر]
در تبعیدگاه - یکشنبه 08 آذرماه 1388
اومدم چیزی بنویسم. مدتی بود که چیزی ننوشته بودم و پر بودم از حرفهایی که باید بزنم. بحث هایی که با دوستانم در میون بذارم یا خاطره هایی که با هم خوندیم رو بنویسم...
اما وقتی اینجا می شینم و به صفحه براق کامپیوتر نگاه می کنم و دست به سمت کیبورد می برم مثل این می مونه که انگار 100 ساله مردم و جون به دستان سردم نیست. دلم می گیره. اصلا بی خیال می شم. اصلا دلیلی برای نوشتن پیدا نمی کنم.انگار که هیچ حرفی واسه گفتن ندارم. زیاد اینجوری شدم و دیگه بهش عادت کردم. خیلی وقتا شده باید حرف زد ولی دهنت بسته بسته می شه. خیلی وقتا باید چشما رو باز کرد اما خواب چشمات رو می دزده. خیلی وقتا باید نوشت ولی دستای یخت تورو تنها می ذاره...
شاید حرفی هست، شاید هم نه... ولی من اعتراض دارم! آقای قاضی من اعتراض دارم! ولی نه... نگاهم نکن آقای قاضی. حتی بهم فرصت حرف زدن نده. وقتی نمی خوای گوش بدی حتی فرصت حرف زدن هم بهم نده. بذار بترکم. بذار حرفام تو وجودم منفجر بشن. بذار تنها اینجا بشینم و دلم خوش باشه که حرفی واسه گفتن داشتم ولی ...
.
.
.
.
.
...

صایر نتونه حرف بزنه؟ از اون حرفا هستا. تو تا شیراز بودی باید یکی جلو حرف زدنت رو می گرفت. قم با تو چه کرده صابر ؟ می خوای دانشگاه رو بیخیال شو بیا شیراز یه حال و هوائی عوض کن...........
......................................
ممنون سردار. هفته دیگه میام. آب زنید راه را!!!
توسط: هادی | 9 آذر 1388 7:01 بֽظֽ