به یاد سعید و علی ها ...
[صابر]
سیاسی و اقتصادی - یکشنبه 22 آذرماه 1388
مدتی است که تعدادی از دوستانم بازداشت شدن. معذب هستم که چرا اون ها، همین الانی که من دارم یه جای گرم با یه لیوان چایی توی دستم این مطلب رو می نویسم، توی یک سلول سرد و نمور 2 در 2 زیر سخت ترین فشارها بسر می برن و من اینجا... آزاد...اما چه آزادی که شما به همان روح رهایی رسیدید و ما اندر خم یک کوچه... گیرم که در باورتان به خاک نشستم و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخمدار است...
سعید آگنجی عزیز، دبیر ستاد 88 فارس و فعال سیاسی، دانشجویی و اجتماعی،علی نیکویی، فعال اجتماعی و عضو ستاد مهدی کروبی فارس، و علی تارخ، رئیس ستاد موج سوم فارس و فعال سیاسی و دانشجویی، 3 دوستی هستند که کنار هزاران دوست دیگرمون این روزها و شب های سردتر از هر زمانی رو در بند دجال صفتانی به سر می برن که خودشون رو میراثدار همه انبیا و ادیان می دونن!
سعید از بچه های خیلی فعال جمعمون بود و هست. هر بار که می دیدیمش به شوخی می گفتیم: سعید! هنوز نگرفتنت؟! - خدا نکشتت هادی! - شبی هم که خسین زنگ زد و بهم خبرش رو داد اول کلی خندیدم و بعد تازه فهمیدم راست می گه! سعید دبیر ستادمون بود. باید اقرار کنم که من مسئولیت همه عملکردهای این ستاد که ممکنه تعقیب قضایی در پی داشته باشه رو به عهده می گیرم... امیدوارم سعید زودتری به جمعمون برگرده و اینبار بهش بگیم: سعید! دیدی گرفتنت؟! حالا چشاتو ببند و تعریف کن!
دو تا علی هم از بچه های خوب و پرشور جمعمون هستن که دوریشون و اینکه دربند حس می کنیمشون بدجور آدم رو عذاب می ده. مدتی بود از علی نکویی خبر نداشتم. امیدوارم این دو تا علی و هزاران علی و دیگر زندانیان آزادی خواه و برابری طلب دربند رو هم آزاد در بین خودمون ببینیم.
و اما روی سخنم با شماست ای پلیدان گرگ صفتی که دندان به دندان سابیدنتان از پشت پوسته گوسفندی که به خود پیچیده اید درونتان را آشکار می سازد. به خیالتان که اینگونه می توانید فریاد ما را خاموش کنید. ولی بدانید که اینگونه تنها و تنها یادگار ضربه های شلاقتان که بر تن ملت ایران فراگیر شده را شایسته پاسخگویی می سازید. آن روز خیلی دور نیست. ای شمایی که پیاده نظام های این دجالان روزگارید. شما را تحذیر می کنم که شبهای آرامشتان سحری به پایان خواهد رسید و آنگاه شما تنهاترین خواهید بود که خدا هم از شما روی برمی گرداند.
چه نیکو گفته خسرو گلسرخی فقید و من باز این رو تکرار می کنم:
با ریشه چه می کنید؟!
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای، پرواز را علامت ممنوع می زنید...
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟!
گیرم که می زنید، گیرم که می برید، گیرم که می کشید...
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟!

جدا تا وقتی بودن قدرشون رو ندونستیم
توسط: ادم چاق | 22 آذر 1388 6:18 بֽظֽ