رفیقی که دیگر نیست...
[صابر]
در تبعیدگاه - سه شنبه 15 دیماه 1388
یکی از بهترین دوستانم بود. سنش از همه بچه ها بیشتر بود. 4-5 سالی از من و بقیه هم خونه ای ها بزرگتر بود. همین بود که بچه ها همیشه بهش تکیه می کردن. مهربون بود و صمیمی. مثل آب زلال و مثل نسیم پرطراوت. بیشتر از بقیه کوشا و مصمم تر از ما واسه زندگی...
اولین کسی بود که درمورد هم بندم بهش گفتم. از همه بیشتر قابل اعتماد بود و بیشتر از بقیه آدم رو می فهمید. نمی دونم چی بگم... گریه امون نمی ده تا بگم. و دست یاری نمی کنه که بنویسم...
حالا دیگه اون رو ندارم. دیگه بین خودمون نداریمش. خیلی ساده رفت. خیلی آروم. خیلی...
مهندس مهدی خدامی توی یه تصادف وقتی از سر پروژه بنیاد مسکن - محل کارش در خرامه - به شیراز برمی گشت فوت شد...
دارم می ترکم از این همه مصیبت ناتمام... دارم خفه می شم از این تنهایی بی همتا... دارم می پوسم از این غربت روح...

تسليت. تسليت ... .
توسط: علي | 15 دی 1388 2:28 بֽظֽ