دنیای من و ...
[صابر]
در تبعیدگاه - شنبه 08 اسفندماه 1388
همه دنیا و زندگیته. حتی نمی تونی بی اون بودن رو تصور کنی، چه برسه بهش فکر کنی. می ترسی. از مرگ می ترسی! می ترسی که بمیری و ازش جدا شی. مرگ رو فقط تنها راه جدایی می دونی و این تو رو عذاب می ده. بهش ایمان داری. عاشق چشم و ابرو نشدی که به خزانی از دلت بره. عاشق وجودش شدی. هر جور باشه. هر جور فکر کنه. هر جور نظرش باشه. حسرت می خوری که کاش هیچ چیزی و هیچ کسی توی دنیا جز عشق شما نبود. کاش این فقط شما دو نفر بودین و احساس ایمان آلودی که بینتون جریان داره. نه پولی، نه درد مسکنی و نه غم بیکاری و نه ترس از حسادت و جسارت اطرافیان. اینقدر بهش ایمان داری که هر تصمیمی بگیره قبول می کنی. حتی اگه باباش موافقت و یا مخالفت کنه مهم نیست چون تصمیم اونو ترجیح می دی. چون بهش ایمان داری. جالبه! بعد یه سری آدم پیدا می شن و به رسم دشمنی دانا و یا دوستی نادان توی گوشت می خونن که چرا دوستش داری، کسی رو که رهات کرده؟! نفرت داشته باش! چی بگم بهشون؟! چی بگم! به کوری چشم اونایی که نمی تونن ببینن داد می زنم همبندم رو دوست داشتم و دارم و خواهم داشت. چون ارزش اون بیشتر از دوست داشتن منه... چشم انتظار خوشبختی عزیزترینم می مونم... شاید این دنیای من و اونه...
یه روز صبح چشماتو باز می کنی و می بینی همه چی عوض شده. اول فکر می کنی داری کابوس می بینی. شوکه شدی. دوست داری زودی بیاد و بیدارت کنه و بگه عزیزم، نگران نباش، داشتی کابوس می دیدی! اما هر چی می گذره بیشتر به واقعی بودن اونچه درش هستی باور میاری و اون وقت فکر می کنی هر چه بوده یه رویا بوده. یه حسرت! ولی همه چی واقعیه. همه چی... اول فکر می کنی سوءتفاهمی شده. به در و دیوار می کوبی. اما به جایی نمی رسی. به خودت میای. می شینی و فکر می کنی و تازه اون وقته که می فهمی روشنی همه قشنگی های بودن با اونکه دوستش داری چطور حتی بر سیاهی بدی هات نور تابونده بود که خودت هم نبینی که چقدر بدی کردی! هر کاری می کنی که جبران بدی هات باشه. ولی نمی تونی. بلد نیستی. همه خوبی های زندگی با او از یادت برده بود که یاد بگیری اگر روزی اینجوری شد چکار کنی. شروع می کنی به لرزیدن. می ترسی. ولی حتی نمی دونی از چی می ترسی! از آینده موهومی که هیچ چیز با اون چیزی که فکر می کردی یکی نیست!
مثل آدمی شدی که داره توی دریا غرق می شه و شروع می کنی به دست و پا زدن. حتی وقتی عزیزت هم می خواد به کمکت بیاد تو توی اون وضع فقط با چشمای بسته دست و پا می زنی و سر و صورتش رو بیشتر زخمی می کنی! از هوش می ری و وقتی به هوش میای می بینی توی ساحل افتادی. قطره های خون رو روی تنت می بینی ولی جای زخمی نیست! می فهمی که عزیزت تا آخرین لحظه با اینکه داشتی با دست و پا زدن هات سر و صورتش رو زخمی می کردی وایستاده و منتظره تا فرصتی بهش بدی تا نجاتت بده. اون بوده که توی هوشیار نبودن تو، نجاتت داد و این خون از زخمیه که تو بر وجودش وارد کردی. تو رو نجات داد و خودش رفت تا با زخمش تنها بمونه... دنبالش می دوی تا اگه بتونی کمکش کنی. ولی می بینی که شاید تنها کاری که می تونی براش بکنی اینه که تنهاش بذاری و نذاری تنهاییش خراب شه.
...
بازم بهش ایمان داری. حالا باید نشون بدی که بهش ایمان داری. حالا باید به اون و بیشتر به خودت ثابت کنی که عاشقشی. قبل از این عشق تو به اون همش خیر برای تو بود. حالا باید به خودت ثابت کنی که اینقدر دوستش داری که بذاری اون کاری رو کنه که ایمان داره کار درسته و تو پشت پنجره با امید ناامیدت بشینی و چشم به راه که شاید روزی برسه که بتونی کاری کنی. روزی که کفاره همه گناهانت رو دادی. روزی که بتونی حتی برای اونی که همه زندگیته بمیری...
مثل بابایی که دخترش تصمیمی گرفته و می خواد عروس شه. اگه اعتقاد داشتی که باباش باید به فهم اون ایمان داشته باشه حالا تو نشون بده که ایمان داری و دعای خیرت رو بدرغه راهش کن و بذار هر کاری که دوست داره بکنه. بابایی که دخترش رو عروس می کنه نمیره یه دختر دیگه رو برای خودش بیاره که! منم همین جا می شینم و آرزوی خوشبختی عزیزم رو می کنم. خوشبختی صاحب اون دو تا چشمایی که به یه دنیا می ارزه... حتی نباید منتظر باشه که روزی پیشت برگرده. چون خوشبختی او شاید در موفقیت در تصمیمش باشه. باید به این ایمان داشته باشی. نه اینکه مثل دلال ها به نیت به دست اوردن چیزی نمایش بازی کنی. حتی نیت اینکه خودت رو آروم کنی! نگاه کن! به خودت نگاه کن! چیزی می بینی؟ چیز ارزشمندی می بینی که بخوای اینقدر خودخواه باشی؟!

آقا رو نکرده بودی! فردا یکشنبه است باید اعتراف کنی!
دلم برایت تنگ شده داداش.
خنده دار ماجرا اینجاست که ما صبح تا شب و دوباره شب تا صبح و دوباره...با هم بودیم و آخرش یادمان رفت شماره ی تلفن هم را یادداشت کنیم!یک راهی برای دیدار باید پیدا کرد...
..................................................
سلام حامد جان. خوبی عزیزم؟ این خصوصیت همه ما آدم هاست که تا وقتی با همیم اینقدر سرمست با هم بودنیم که حتی فراموش می کنیم یه روزی می رسه که دیگه پیش هم نیستیم و حتی یه لحظه شنیدن صدای همدیگه هم می شه حسرت!
منم دلم برات تنگ شده. یه راه هنوز هست... احمد! D-:
خیلی ممنون که سر زدی. یه کاری کن وبلاگت سبک تر شه. با سرعت اینترنت پایین سخت میاد بالا. (-;
توسط: حامد ابراهیم پور | 8 اسفند 1388 10:32 بֽظֽ