گفتنیها کم نیست!
[صابر]
نغمه دل - جمعه 13 شهریورماه 1388
دیشب هم مثل شب ها و روزهای دیگه خسته بودم و کلافه و افسرده. خواستم از این حال فرار کنم. فراری غریزی نه از ته قلب. بعد از مدت ها تلویزیون رو روشن کردم. داشت یه سریال می گذاشت. به گمونم اسمش عبور از پاییز بود. اول یه دیالوگ رد و بدل شد که بدجور ملتهبم کرد. صحبت از ذره ذره چیدن یک دیوار بلند جدایی و بعد یه آهنگ از فرهاد. آهنگ نجوا... پی نوشت و خود این آهنگ رو می تونید از اینجا بگیرید.
تعجب کردم. انگار همه چی آماده بود که من رو بیشتر از این خرد کنه. این روزها با آهنگ های فرهاد بیشتر اخت پیدا کردم. ولی این آهنگ و این نوع مواجهه بدجور با موسیقی دلم هم صدا شد...
شاید که نه، دشمنی ها کم نبود، من و تو کم جنگیدیم. شاید که نه، حتما دشمنی در پس روح ضعیف من، پشت دل مغموم و تنهای تو، کنار تن رنجور ما خونه کرده بود... بودن ها کم نیست و می دونیم که میشه کم نبود!
رستنیها کم نیست،
من و تو کم بودیم،
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم!
گفتنیها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ،
از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.
دیدنیها کم نیست،
من و تو کم دیدیم،
بیسبب از پاییز
جای میلاد اقاقیها را پرسیدیم.
چیدنیها کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی،
بیسبب حتا پرتاب گل سرخی را ترسیدیم.
خواندنیها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو سادهترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی بسته وا ماندیم
من و تو کم بودیم،
من و تو اما در میدانها
اینک اندازهی ما میخوانیم!
ما به اندازهی ما میبینیم!
ما به اندازهی ما میچینیم!
ما به اندازهی ما میگوییم!
ما به اندازهی ما میروییم!
من و تو
کم نه، که باید شب بیرحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم!
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه، که میبايد با هم باشیم!
من و تو حق داریم
در شب این جنبش نبض آدم باشیم!
من و تو حق داریم
که به اندازهی ما هم شده با هم باشیم!
گفتنیها کم نیست!
