آن زمان که تنها سکوت رهایی بخش است، فریاد، گرفتاری شدت در دام اسارت است و نالیدن ضجه مرگ... شاید اینک لحظه ای باشد که تنها سکوت راه را بنمایاند و چشمان را فراخ گرداند و گوش ها را بگشاید...
همبندم، ای تنها بهانه تبعیدگاهم، تو خود می دانی که من هم مثل تو چقدر از این بیداد روزگار و قفس زندان آزار می بینم.من هم مثل تو خسته ام از شکنجه و این زندان بانان بی رحم و بی...
چه سخته که پس از عمري دوباره همون نغمه ها آهنگ زندگيت شه که روزگاري سکوت تنهايي و بي کسي و دلشکستگيهات رو مي شکست. ولی اين بار با قلبي شکسته تر و دستاني خالي تر و عمري کوتاه تر...
این روزها زندگی ام پر شده از لحظه های سخت و بی معنا.لحظه هایی که در وسعت یک زندگی در مقابل چشمانم خودنمایی می کنند! لحظه هایی که حتی برای چند لحظه هم شده وجود را در این سحر خود...