جمعه 18 مردادماه 1387 [هبوط]
این روزها زندگی ام پر شده از لحظه های سخت و بی معنا.لحظه هایی که در وسعت یک زندگی در مقابل چشمانم خودنمایی می کنند! لحظه هایی که حتی برای چند لحظه هم شده وجود را در این سحر خود مسخ می کنند و انسان را در این تاریکی می اندازند که انگار هیچ لحظه شیرینی و روشن و شادی نبوده و در این مسلخ می افکنند که گویی هیچ آینده و لحظه شادی و پرطراوتی متصور نیست!
روزهایی سخت بر من می گذرد که حتی حق ندارم آزرده خاطر شوم. حتی حق ندارم حرف بزنم. حتی حق ندارم که به اشک هایم حق بدهم که ببارند...
سکوت می کنم.سکوت می کنم. سکون می کنم...

روزهای قشنگ بهت چشمک می زنن.می بینیشون؟
توسط: انتظام | 21 مرداد 1387 10:55 بֽظֽ