سه شنبه 22 مردادماه 1387 [صابر]
همبندم، ای تنها بهانه تبعیدگاهم، تو خود می دانی که من هم مثل تو چقدر از این بیداد روزگار و قفس زندان آزار می بینم.من هم مثل تو خسته ام از شکنجه و این زندان بانان بی رحم و بی احساس. من هم مثل تو دلگیرم از نفهمیدن دیگران و بی کسی...
ولی چه بگویم که تو یک قدم از من پیش تری و من نمی توانم حرف دل را نیز حتی زمزمه کنم. و حتی امید داشته باشم که در این تبعیدگاه و حتی خارج آن کسی و چیزی در انتظار و یادم باشد. تو هستی ولی نمی گذاری که احساست کنم...
هیچ نمی گویم. این همه تاوان دوست داشتن توست. می خواهم ذره ذره وجودم را و خون در رگ هایم را به ضحاک مسلکان بفروشم تا تو آزاد باشی. اینک تنها یک نفر از ما باید آزاد باشد می خواهم خود را در تو فنا کنم تا با وجود آزاد تو آزاد گردم.
من هم چون تو خسته ام، ولی هیچ نمی گویم... روزی که آزاد شدی مرا فراموش مکن...
