جمعه 15 شهریورماه 1387 [صابر]
امروز 15 شهریوره. از سحر حال عجیبی دارم. چون امروز 15 شهریوره!
سالروز آشنایی من و همبندم. روزی که انگار همه درهای بهشتی به روم باز شد. روزی که آنقدر برایم بزرگ و عزیز و در وسعتی لایزال هست که نمی تونم لحظه ای ازش چشم بپوشم. روزی که سرآغاز بودن من و همبندم بود. روزی که آغاز عشق من و او بود. روزی که خود سرآغاز روزهای بسیار زیباتر و به یادماندنی تر بود...
آه که چقدر آه بی حاصل راه نفسم را گرفته است. اینک یکی از آن دو پنجره بسته است... خدایا...
نمی دانم چی می خوام بگویم. نمی خواهم اصلا چیزی بگویم. نمی تونم این شور و شر درونم رو بگویم. که هم زبان قاصر است و هم محیط آن را قبول نمی کند و هر چه بگویم فقط فدا کردن این آتش درون است. و هر وقت که از احساسم گفتم و در آتشش سوختم از هر سو متهم شدم به تظاهر و دروغ و فریب...
نمی دانم... به بزرگی همبندم قسم که نمی دانم چرا اینگونه است. بگذار در خلوتم بسوزم و در سکوت بگریم و هیچ نگویم و در خلوت خود خاموش گردم. بگذار پس از مرگم همه ببینند که چگونه از کفنم دود بر خواهد آمد. روزی که هیچ چیز امیدوار کننده نخواهد بود...
بر سر این کوی می نشینم و تو را چشم در راهم...
دیگه نمی کشم... باید سکوت کرد...
