پنجشنبه 02 آبانماه 1387 [صابر]
امروز دوم آبان است. آبانی که دیگر پایان مهر را یادم می آورد و پایان انتظار محبت. یکسال از آن روز سیاه می گذرد که دشمنان و بدخواهان در بزم مستانه خود بر اشکهای شبانه من در غم دشمنی و بی مهری آنان و نامردمانیشان می خندیدند و شادمان بودند و من تنها و بی کس فقط باید در این بند تاریک و نمور می سوختم...
و باز آن روزها بود که همبندم همدمم بود و با آنکه خود سخت چون شمع می سوخت همدم و آرامش دهنده من بود. آه که حتی یادآوریش هم برایم سخت است...
هیچ نمی گویم که امروز یادآوریش سخت تر مرا می سوزاند. یادآوری بی مهری ها و دشنه بر پشت کردن های نزدیکان و محبت های بی حساب همبندی که امروز دیگر با من آنگونه نیست. هیچ نمی گویم که گناه همه این سوختن ها از وجود شایسته سوختن خودم است. می سوزم چون سوختن کار من است. و هیچ نمی گویم که این گناه من است...
