یکشنبه 19 آبانماه 1387 [صابر]
باز هم با حرف زدنم گند زدم. اونم تو اوج خوشبختی...
کم کم دارم به بی خود بودن وجودم ایمان میارم. به اوج تنها بودن و موندنم. اونم تقصیر هیچ کسی نیست. فقط تقصیر خودمه. فقط خودم. وجودی که نه تنها آرامش مطلق رو به تشنج و بیهودگی می کشونه که دیگران رو هم آزار می ده. و مهم تر از همه همبندم رو...
خسته ام. از خودم خسته ام. دارم ایمان میارم که راس می گفت. دارم اکسیژن هوای دنیا رو خروم می کنم. شاید وقت رفتنه. شاید باید دیگه از هیچی نترسم. حتی از نابودی. حتی از مردن.
از خودم خسته ام. همیشه حرفامو به بدترین شکل می گم. دیگران گناهی ندارن. فکر می کردم دیگران نمی فهمن یا نمی خوان بفهمن که من چی می گم. ولی فقط کافی بود خودم رو جای اونا بذارم. همبندم که اینقدر بهم ایمان داشت و می فهمیدم چی؟ اون که دیگه دروغ نمی گه. از خودم خسته ام. دارم می ترکم از غصه. می دونی که چقد سخته آدم یه نفر که بی خود و بی حال و بی شعوره رو تحمل کنه. حتی اگه دوستش باشه یا از نزدیکانش. دوس داره زودی دست به سرش کنه و ازش خلاص شه. زودی ازش نجات پیدا کنه و بعد بگه آخیش، از دستش خلاص شدم. یا وقتی زنگ می زنه یا از دور بهش نزدیک می شه بگه اه، دوباره این زیگیل!
منم همین حال رو دارم. ولی از خودم. کاش می شد نجات پیدا کنم. کاش خدا از سر من بگذره و نابودم کنه یا می بخشیدم و می ذاشت خودم و نابود کنم. هر روز صبخ که از خواب پا می شم می گم اه، دوباره این زیگیل. کاش می شد بمیرم و بگم آخیش، راحت شدم. ولی می دونم هیچ آینده ای برام متصور نیست.
چرا باید با حرف زدنم گند بزنم و بعد اینقد تو خودم بیفتم و التماس کنم که منظورم و بگم و خودم رو تبرئه کنم؟! چرا توقع دارم دیگرون ببخشنم؟ من گند زدم به حال و روزشون.
خسته ام. خسته ام به خدا. به جون همبندم قسم که خسته ام...
همبندم... یادته مطلبی که در مورد سحابی و گندی که با حرف زدنم اونجا زدم و فک کرد گروه فشاریم و جلسه رو می خوام بهم بزنم خوندی و منو درک کردی... می دونم که حالا سحابی رو درک می کنی.منم دارم درکش می کنم. نمی دونم چی بگم. کاش همین حالا سرم رو می ذاشتم رو کیبورد و می مردم. کاش یکی خلاصم می کرد. ولی می دونم که اینم حقم نیست. باید تاوان بدی هام رو بدم. میدونم که باید حالا حالاها زجر و عذاب بکشم. ولی امیدوارم دیگه تو رو عذاب ندم...
