جمعه 10 مهرماه 1388 [صابر]
اصلا نتونستم امشب بخوابم. اول همینجور الکی تو رختخوابم وول خوردم ولی فکرای مزخرف نگذاشت بخوابم. اومدم افتادم توی وبلاگم. تنها جایی که دارم. تنها جایی که می تونم با خودم حرف بزنم و خودم رو توش پیدا کنم. اما هنوز پریشونم. به خودم نهیب می زنم، پنجه به صورت می کشم، سرم رو به دیوار می کوبم،... ولی باز ولم نمی کنه. آفتاب در اومده. شاید به امیدش نشسته بودم. ولی نه! شب بهتره. شاید تو تاریکی بتونم خودم رو بهتر پیدا کنم. نور ساختگیه روز چشم آدم رو می زنه. آدم رو گول می زنه... به فکر فرو می رم. تو فکر همه چیز هستم الا اون چیزی که خواستم بهش فکر کنم.
یه نگاه به کتاب هرگز، مگو هرگز برتولت برشت می ندازم.
مي خواهم با كسي بروم كه دوستش دارم.
نمي خواهم بهاي همراهي را با حساب و كتاب بسنجم.
يا در انديشه ي خوب و بدش باشم.
نمي خواهم بدانم دوستم مي دارد يا نمي دارد.
مي خواهم با كسي بروم كه دوستش دارم.
بی خیال می شم...
دلم گرفته. نفسم تنگ شده. باز آفتاب در اومد و باز یه روز دیگه. روزهایی که همشون مثل همن و خستگیه یک روز دیگه که روزگار روی دوشم می ندازه...
