جمعه 17 مهرماه 1388 [صابر]
از این زندگی خسته ام. از این تجسم نکبت باری که اسمش زندگیه خسته ام. هر چقدر هم توش تلاش می کنم که بهتر باشم و به زندگی بخندم باز مثل آوار رو سرم خراب می شه. انگار این سرنوشت منه. خوشبختی خیاله که آدم ها می خوان باهاش خودشون رو گول بزنن. و تلاش برای اون جز تلاش برای رفتن به سمت نابودی نیست. مرگ خط پایان این ماراتن سخت و جان فرساست. دلگیرم. از خدا، از خودم، از کسی که پاره تنم بود، از همه زندگیم به پهنای عالمی که دورتادورم رو گرفته. از دلخوشی حتی عزیزانم از کثافتی که توش غرق شدم...
دیگه تحمل کردن سخت شده. دیگه زندگی عیر قابل تحمل شده. خسته ام از این چیزی که اسمش رو زندگی گذاشتن. و هیچ امیدی نیست. امید معجزه واسه من امید به نباریدن عذاب شده. بدون اینکه خودت بخوای یا بفهمی. هیچ دلیلی هم واسه شعار دادن ندارم. واسه خوب بودن. وقتی بخوای خوب باشی باید همش خودت رو ثابت کنی. ولی اگه بد باشی دیگران باید خودشون رو بهت ثابت کنن. لعنت به این زندگی...

من از همه كس و همه چيزم براي تو گذشتم
توسط: | 25 آبان 1388 5:46 بֽظֽ