شنبه 09 آبانماه 1388 [صابر]
حس بدی این روزها دارم. نمی دونم چیه. حس غریبیه ولی حس غربت نیست. وجود من با غربت ساخته شده. گذر عمر در هجران دوست... نم نم بارون هم که شیشه اتاقم رو نوازش می ده نمی تونه این حس رو از شیشه دلم بشوره. باز هم باید یه احساس جدید و تالم برانگیز رو به دردهای احساسم اضافه کنم و بلد بشم که چطور باهاش بسازم...

عزیز ناراحن نباش استوار باش
...........................................
ممنونم زینب جان. همه می گن درخت ها ایستاده میمیرن. ولی یادمون نره که خشک می شن از تو می پوسن بعد به یک باره از هم می پاشن...
بازم ممنون. تو و مسعود همیشه کمک حالم بودین...
توسط: زینب | 10 آبان 1388 8:24 بֽظֽ