چهارشنبه 02 دیماه 1388 [صابر]
امیدی که دیگر نیست. امیدی که در شب یلدایی رویید. و وجودی که در شب های یلدا امید بیرون جستنمان بود. اینک منم و دست هایی خالی از حضور او...
شب یلدای من دیر زمانیست که آغاز گشته و امیدی به پایان آن نیست. چون دل نیست. یار نیست. زندگی نیست. و روزهایی که از توهم روشناییش خود را به پایان شب های یلدای زندگی فریب می دهیم ولی خوب می دانم که هنوز آسمان دل من تاریک است...
محرم... 5 محرم...
ای کاش اشک چشم می توانست تاریکی را بزداید، در این 5 تا 8 محرم...
در این ساعت 2 بعد از ظهر...
در این سنگینی بار نفس تنهایی...
