شنبه 17 بهمنماه 1388 [صابر]
هر روز صبح که بیدار می شم تنها امیدم همینه. امیدی که همراه با خورشید صبحگاهی متولد می شه. امیدی که تا آخر شب همراهمه و همراه با بسته شدن چشم هام آروم آروم خاموش می شه و میمیره. و صبح فردا هم مثل صبح دیروز...
چه سخته که این روزها و شب ها حتی نمی تونم خودم رو به خواب بزنم و باید با چشم خودم نوبت مرگ امیدم رو ببینم. من به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود... ای کاش می شد این رو که می بینی داد بزنی. ولی نمی تونی.
حالم از این زندگی بهم می خوره. زندگی ی که همه امیدش خبردار شدن از احوال یه خاطره هست که داره به رویا تبدیل می شه... رویایی که به لب لبخند می شونه و راه گلو رو با بغضی می بنده...
دلم گرفته. کاش می شد داد زد. کاش می شد فریاد زد: یه خبر تنها خواستمه، تو رو خـــــــــــــــــــدا...
می دونم باز هم شاهد میلاد و مرگ این امید خواهم بود. چه خوش باشم به این تولد که همراه با میلادش طعم تلخ مرگش تمام وجودم رو می گیره...
