دوشنبه 19 بهمنماه 1388 [صابر]
تاسف می خورم به خود که همگان عشق را از سر بی کسی و تنها بودن و بیچاره ماندن می شناسند و به معشوق بودن راضی می شوند که تنها لطف کنند و بگویند در این بی کسی و بیچارگی تو، ما می بخشیم و تو منت گذار باش عاشق که در این قحطی ما خود را طعام می گردانیم و گرچه می دانیم تو دشمنی هستی که مرا از من می ربایی و همینک که منت گذاشته و معشوقت می شوم کینه تو را در دل می پرورانم! چه پست باید بود که اینگونه اندیشید. چه پست باید بود که اینگونه انکار کرد. چه پست باید بود که عشق را نادیده گرفت و در ارضای خواسته ها خلاصه کرد و اگر راضی به دلسپردگی و عشق تو شدم همه از سر منت بود...
به خود تاسف می خورم که اینگونه باید در یک بغض خلاصه شوم و همه خنده ها و لودگیهایی که از برای فرار به خود می خرم مرا در آنچه هستم فروتر می کند. چه سخت باید در خود بریزم و خنده هایم پرده بر همه خورد شدن هایم بپوشاند و من خوردتر از این حسرت که او هم که می پنداشتم مرا فهمیده حسرتی بود که همه فهمیدن هایش سراب بود...
خوش باش. بخند، بخند صابر و بگذار خنده های بی امانت بر این ویرانیت بیشتر و بیشتر پرده بگستراند...
ای کاش... ای کاش هایم نیز مرا فریب دادند...
ویرانیم را حس نکردی و نفهمیدیی و باور نکردی...
...
...
...

آدم عاشق هیچوقت ضرر نمیکنه چون یه تجربه ای در این دنیا کسب کرده که هیچوقت معشوق نمیتونه درکش کنه
.............................................
پس خوش به حال معشوقی که عاشق باشه...
توسط: شیرین | 2 اسفند 1388 9:55 قֽظֽ